سلام!
داشتم دفتر خاطراتم رو ورق مي زدم كه يه دفعه اين نوشته رو ديدم. مال هفت روز پيشه...
اگه 7 روز پيش وبلاگ داشتم، حتماَ همون روز اينجا مي نوشتمش... اما حالا، بعد از هفت روز، اينجا تايپش مي كنم...
امروز كه 7 روز از سالگرد كوچ اون دوست گذشته...
يه
روزي بود مث همين روزا. مث هميشه. آفتاب مث هميشه از مشرق طلوع كرد و
آسمون مث هميشه پاك بود و من مث هميشه با هزار و يك اميد و آرزو راهي
مدرسه شدم.
اون روز، من با چشمايي كه از شادي برق مي زدن وارد حياط
مدرسه شدم؛ اما با چشمايي سرشار از غمگين ترين اشكاي دنيا، از اون جا
بيرون رفتم...
چيز زيادي نگفت. يه جمله ساده ي خبري بود. در حد چند كلمه. ولي ذهن آشفته ي من قادر به درك اين كلمات نبود.
زنگ
آخر بود و من بعد از ساعت ها فكر كردن تازه متوجه موضوع شده بودم... زنگ
خورد. همه با شور و هيجان از روي صندلي ها شون بلند شدند. كلاس شلوغ بود.
هر كس با كنار دستي اش صحبت مي كرد. من اما، آرام و ساكت به روبروم خيره
شده بودم...
- «نمي خواي بري خونه، سوده؟!»
تنها چيزي كه من
مي شنيدم سر و صدايي مبهم بود... و ناگهان احساسي عجيب سر تا سر وجودمو
فرا گرفت. حس كردم چيزي سينه ام رو فشار مي ده. چيزي به وسعت يه اندوه.
انگار هر لحظه بالاتر مي اومد... بالاتر... تا اين كه در يك لحظه سنگيني
فشار را روي گَلوم احساس كردم. مثل يك بغض كهنه، راه گلوم رو بسته بود. به
سختي نفس مي كشيدم. طاقت نياوردم. دستامو جلوي صورتم گرفتم و آروم آروم
اشك ريختم.
چند نفر بيشتر توي كلاس نبودند، ولي همون چند نفر به
سرعت دورم حلقه زدند تا بفهمند موضوع از چه قراره. تمام سعي خودشون رو مي
كردند تا منو آروم كنند. اما اونا نمي دونستند... نمي دونستند اون بغضي كه
گلوي منو مي فشاره چقدر تلخه... نمي دونستند غمي كه توي اون لحظه توي دلم
خونه كرده بود، چقدر بزرگه... اونا نمي فهميدند...
اون روز گذشت...
و من از اون به بعد كارم شده بود گريه كردن، نماز خوندن و دعا كردن...
گاهي ساعت ها به ديوار خيره مي شدم و ناگهان در مقابل چشماي حيرت زده ي
مادرم، با حس همان فشار قبلي روي سينه ام، هق هق گريه رو سر مي دادم. دعا
مي كردم، نماز حاجت مي خوندم تا بلكه اون بازم پيشم بمونه... خدا خدا مي
كردم كه اون چشماش رو باز كنه تا از توي اون اتاق مسخره بيرون بيارنش...
همدردي
هيچ كس برام فايده نداشت. گويي دنيا يك دفعه به طرز عجيبي كوچيك شده
بود... خيلي كوچيك... انگار ديگه براي تحمل غصه هاي من، جايي توي سينه اش
نداشت. حتي دلداري هاي مادر هم نمي تونست منو آرام كنه. خيلي دعا كردم.
ولي اون ديگه نمي خواست پيش من بمونه... از دست اين دنياي مسخره با آدماي
مسخره اش خسته شده بود.
و....
و روزي مثل امروز بود... اون روز، اتفاقي كه نبايد مي افتاد، افتاد.
وقتي
خبر رو شنيدم، احساس كردم يه دفعه همه ي غصه هاي عالم روي شونه هام سنگيني
مي كنند... باورم نمي شد... حس كردم كه ديگه زنده نخواهم بود...
«گويا كسي حس كرد كه من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مُرد»
...اون به سفر رفت... مثل يك فرشته پرواز كنان رفت. رفت و همه رو تنها گذاشت
...جاده
...جاده اونو از من گرفت
رد پاي مسافرا هميشه روي جاده بوده .
...مسافرايي كه بعضي هاشون ميان و بعضي براي هميشه مي رن
.مسافر خسته ي من بار سفر رو بست و براي هميشه رفت
...پر زد و رفت
...بدون يه خداحافظي
...لعنت به جاده
...لعنت به سفر
«.كه هر چه كرد، او كرد»
روحش شاد