ديروز داشتم با دوستام حرف مي زدم كه يه دفعه بحث دفتر خاطرات و شعر و اينا شد. «م» وفتي فهميد كه من دفتر خاطرات دارم، پاشو كرد تو يه كفش كه من مي خوام دفترت رو بخونم!! اين قدر گفت و گفت كه من آخر مجبور شدم امروز دفترم رو براش ببرم مدرسه!
بچه ها تا دفتر رو توي دستم ديدن، هجوم آوردن كه ببينن چه خبره!!
دفترا رو گذاشتم جلوي «م» و بهش گفتم:
« هر جاشو كه دوست داري بخون. غير از اين چند صفحه» (صفحه ها رو بهش نشون دادم)
گفت: «باشه!»
خيالم راحت شد.
روم و برگردوندم طرف «ص» تا يه سوالي ازش بپرسم. هنوز چند دقيقه بيشتر نگذشته بود كه برگشتم و ديدم «م» داره همون صفحه رو مي خونه! «ح» هم داره تند تند اون يكي دفترم رو ورق مي زنه تا اون شعر ممنوعه رو پيدا كنه!!!!!!!!!!!!!!
آدم می مونه که چی بگه!!!!!