سلام!
سلامي به پهناي سقف لاجوردي كه تو را پوشانيده است! سلامي به سرخي لاله هايي كه در بوستان هاي دلت نهفته است!
از بهار مي نويسم، براي تو كه اكنون در خزاني... از شكوفايي گل و آواز بلبل ها. از كاج پير مي نويسم كه چه طور داستان هاي زندگاني مي داد و تو گوش نمي كردي.
تو گلبرگ هاي نرم شقايق را از خود راندي و گنجشك كوچك آواز خوان را فراري دادي. كاش اين چنين نمي كردي؛ وگرنه الآن بهار بود، بهاري سرسبز...
تو دل خورشيد را شكستي و اكنون آسمان نيز براي دل شكسته ي خورشيد مي گريد. تو ديگر خودت نيستي... نيستي...
بيا... بيا و صبوري كن... اشك هاي آسمان را بنگر و آن ها را در خود فرو خور... بيا و به خورشيد نگاه كن، به چشم هاي يخ زده اش... بيا و به او لبخند بزن و وجودت را با انوار طلايي اش گرما ببخش...
منتظر شكوفايي ات مي مانم...