يادش به خير. فكر كنم سه چهار سال پيش بود. يه روز از روزاي گرم تابستون.
همسايه ي بقلي ما، يه پسر بچه ي شيطون داشت كه روزا مي رفت توي كوچه و با
تير كمونش، كبوترا رو نشونه مي گرفت. شايد خواست خدا بود كه حتي يكي از
تيرهاش هم به هدف نخورده بود. البته تا اون روز...