از يك شنبه تا حالا سرما خورده ام... هي به خودم گفته ام چيزي نيست، زود
خوب مي شه! امروز صبح كه از خواب بيدار شدم، ديدم وا ويلاست! گلوم مي سوزه
(خيـــــــلي شديد!)، مرتبآ پشت سر هم سرفه مي كنم، عطسه مي كنم، سرم درد
مي كنه، تب دارم و...! ديگه به زور و زار پا شدم رفتم مدرسه.
زنگ
اول امتحان داشتيم. داشتم سوالارو جواب مي دادم كه يه دفعه سرفه ام گرفت.
هي سرفه مي كردم، هي سرفه مي كردم... مگه بند مي اومد آخه؟!
«صبا»
پشت سر من بود؛ داشت خودشو مي كشت... بيچاره هول شده بود، هي دستمال مي
داد بهم! (آخه من دستمال مي خواستم چي كار، صبا جان؟! )
اين قدر
سرفه كـــــــردم كه نگو! ولي بچه هاي كلاسمون اصلآ غر نزدن! بچه هايي كه
هميشه تا يكي يه صداي كوچيك سر امتحان ازش بيرون مي اومد، كلي داد و بيداد
مي كردن كه «بابا ما تمركزمون رو از دست داديم»!
برام خيلي عجيب
بود... از همتون واقــــــــــعآ ممنونم که ده دقيقه ی تموم صدای سرفه های
منو تحمل کردين! (از دست معلممون هم بي نهايت شاكي ام! لا اقل مي ذاشتي
برم به ليوان آب بخورم خانوم محترم!!!
)
گلوم
بد جوري مي سوخت؛ سرفه ام هم كه تموم نمي شد. با هر يه دونه سرفه اي كه مي
كردم تمام قفسه ي سينه ام درد مي گرفت... اعصابم خيلي خرد شده بود، هنوز
برگه مو چك نكرده بودم، «صبا» هم كه ول كن نبود...
در حالي كه
دوباره سرفه ام شروع شده بود، بلند شدم؛ برگه مو دادم و رفتم بيرون. دوون
دوون رفتم توي دست شويي. از شدت سرفه اشك توي چشام جمع شده بود... خيلي
عصباني بودم، احساس خفگي مي كردم... يه كمي آب خوردم و بعد تا مي تونستم
آب ريختم روي صورتم. خيسِ خيس شدم...
هنوز 2 دقيقه نگذشته بود كه
از كلاس اومده بودم بيرون، كه ديدم «صبا» جان هم بدو بدو برگه شو داده و
اومده بيرون دنبالم! به دنبال ايشون هم «معصومه» ي عزيز با سرعت نور تشريف
آوردن! و بعد يكي يكي بچه ها با سرعت هاي فوق العاده بالا از در كلاس
اومدن بيرون! ( اصولآ توي كلاس ما رسمه كه هر وقت من ميام بيرون، بقيه هم
دل و جرات پيدا مي كنن و پشت سر من ميان بيرون!
)
خلاصه... بعدش رفتيم توي حياط. «معصومه» جان كلي اظهار نظر كرد و در نهايت به اين نتيجه رسيد كه من همين روزا ديگه قراره بميرم
! «صبا» جان هم در به در دنبال سرايدار مي گشت تا براي من چايي بياره
! «مريم» جون هم كه فقط بلد بود به جاي دلداري دادن بگه كه حالت بايد تا فردا صبح ساعت 9 خوب شه
! (بــــــــــي رحم!) منم كه يه گوشه ولو شده بودم و با قطع شدن سرفه با تمام وجود احساس آرامش مي كردم...
ديگه
نفهميدم چي شد. ساعت 11 بود كه ديدم بابا جان حس ششمشون گل كرده و اومده
دم در مدرسه دنبالم! (نمي دونم از كجا فهميده بود حالم خوب نيست كه اون
موقع اومده بود دنبالم!)
بعدشم ديگه زودِ زود رفتيم دكتر...
*************************************************************
الان توي خونه ام و طبق دستور دكتر، مثلآ بايد تا شنبه استراحت كنم...
ولي آخه آقاي دكتر! استراحتم ديگه كجا بود آخه؟ مگه من وقت استراحت كردن دارم؟!!