يادش به خير. فكر كنم سه چهار سال پيش بود. يه روز از روزاي گرم تابستون.
همسايه ي بقلي ما، يه پسر بچه ي شيطون داشت كه روزا مي رفت توي كوچه و با
تير كمونش، كبوترا رو نشونه مي گرفت. شايد خواست خدا بود كه حتي يكي از
تيرهاش هم به هدف نخورده بود. البته تا اون روز...
من اون روز، پشت
پنجره وايستاده بودم و بيرون رو نگاه مي كردم كه يه دفعه صداي خوشحالي و
بالا و پايين پريدن يكي رو شنيدم و ديدم كه آره .... اون كار خودشو كرده.
يه كبوتر كوچولو داشت از آسمون مي افتاد پايين. نمي تونست بال بزنه و آروم
آروم به طرف زمين مي اومد. يه چند متري پايين مي اومد و بعد به زور و زار
يه كمي بال بال مي زد تا از افتادن جلوگيري كنه. آخر سر هم محكم خورد زمين.
ديدن
اون صحنه خيلي دلخراش بود. يه دفعه تمام وجود آدم يخ مي زد و من نمي
دونستم بايد اون پسر بچه ي كوچيكو نفرين كنم يا اون تير سنگدل رو كه يه
راست رفته بود توي شكم كبوتر بيچاره.
نمي دونستم چي كار كنم... خشكم زده بود. چند دقيقه طول كشيد تا به خودم اومدم. خيلي سريع روسريمو سرم كردم و رفتم بيرون.
اون
پسر بچه تا قيافه ي منو ديد، انگار يه دفعه يادش اومد كه چه كار زشتي
كرده. جلو رفتم و كبوتر رو از روي زمين بلند كردم. چشماي كنجكاو اون
پسربچه تك تك حركات منو دنبال مي كرد. انگار مي خواست يه چيزي بگه ولي
زبونش بند اومده بود... يه دفعه بر خلاف چند دقيقه ي قبل خيلي ساكت و
غمگين شده بود و من هم در پاسخ التماس چشم هاي اون، فقط يه سبد نگاه غمناك
تحويل دلش دادم...
كبوتر رو گذاشتم تو يه جعبه ي خالي. اولين
فكري رو كه به ذهنم رسيد، عملي كردم. گوشي تلفن رو برداشتم و به بابا زنگ
زدم. بابا بهم قول داد كه به يكي از دوستاش (كه دامپزشك بود) زنگ بزنه و
ازش بپرسه كه بايد چي كار كنيم.
تا ظهر، يه چشمم به در بود و يه
چشمم به كبوتر كوچولو. بالاخره بابا اومد... و با دست پر هم اومد؛ يه كيسه
پلاستيكي پر از دارو هاي مختلف آورده بود...
مامان هم اومد و طبق دستور دوست بابا، زخم كبوتر رو پانسمان كرد. زخمي كه ديدنش دل هر آدمي رو يكپارچه آتيش مي كرد...
كبوتر
كوچولوي ما اول خيــــــلي ترسيد. اما بعد يواش يواش آروم شد و ديگه بي
قراري نكرد. انگار فهميده بود كه همه ي آدما بد نيستن...
كم كم بهش
عادت كرديم. گوشه ي حياط ميذاشتيمش، توي يه جعبه. صبح زود به عشق ديدن اون
از خواب بيدار مي شدم و قبل از اين كه خودم صبحونه بخورم، براي اون آب و
دونه مي بردم... اونم به ما عادت كرده بود. با نوك كوچيكش به هر كي كه بهش
نزديك مي شد حمله مي كرد! غير از من و مامان... موقع عوض كردن پانشمانش
آرومِ آروم مي نشست و تكون نمي خورد و غذا رو هم فقط و فقط از دست من مي
خورد... دوسش داشتم...
روزا ميگذشت و اون حالش بهتر مي شد.
يه
روز كه از خواب بيدار شدم، ديدم توي جعبه اش نيست. همه جا رو دنبالش گشتم.
آخر سر ديدم كه روي لبه ي ديوار نشسته... اون روز، آخرين باري بود كه
ديدمش. كبوتر من در مقابل چشمام، بالاشو باز كرد و پر زد...
تا مدت ها، چشم من به اون ديوار دوخته شده بود تا بلكه كبوتر كوچولوم برگرده و دوباره اونجا بشينه... اما اون ديگه برنگشت...
***************************************************************
يه
روزي مي ترسيدم كه همه ي آدما مث اون باشن... مي ترسيدم كه اگر به هر
غريبه اي كه از راه مي رسه، دل ببندم، اون هم يه روزي مي ذاره ميره و ديگه
بر نمي گرده...
و حالا مي دونم كه خيلي هم اشنباه نمي كردم. آدما هنوزم
ميان و ميرن... و چه راحت ميرن... چه ساده از همه دل مي كنن و ديگه حتي
پشت سرشون رو هم نگاه نمي كنن...
نمي دونن كه وقتي برن، اين من و شماييم كه به خاطر كوچ اون ها به سوگ مي نشينيم...
نمي دونن...