جلوی صفحه ی مانيتور نشستم و دارم فکر می کنم... آهنگی ملايم، به آرومی توی گوشهام زمزمه می کنه...
تنهام...
تنهای تنها... می خوام فکر کنم... ولی احساس می کنم که ذهنم دیگه کشش
نداره... حتی نمی تونه فکر کنه... خسته اس... خیـــــــلی خسته... و نمی
دونه تو اوج خستگی، باید به کدامین درگاه روی بیاره...