پروردگارا! به من آرامش ده تا بپذيرم آنچه را که نمي توانم تغيير دهم، دليري ده تا تغيير دهم آنچه را که مي توانم... بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم... و مرا فهم ده.... تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار کنند. جبران خليل جبران
حرفای يک دل....

جلوی صفحه ی مانيتور نشستم و دارم فکر می کنم... آهنگی ملايم، به آرومی توی گوشهام زمزمه می کنه...

تنهام... تنهای تنها... می خوام فکر کنم... ولی احساس می کنم که ذهنم دیگه کشش نداره... حتی نمی تونه فکر کنه... خسته اس... خیـــــــلی خسته... و نمی دونه تو اوج خستگی، باید به کدامین درگاه روی بیاره...

حس عجیبی دارم... حسی که قبلا برام تازگی داشت... عجیب بود... و غریب... یه حس غریب میون امواج پر تلاطم ذهن من... خودشو آروم آروم، توی وجود من جا داد... و حالا بهش عادت کردم... گرچه هنوزم برام خیـلی عجيبه؛ اما ديگه غريب نيست... ميشناسمش... آره... میشناسمش...

يه حس کهنه... يه ترديد... يه غم... يه نگاه نگرون... چشمای پر از اشک... یه دل بی تاب...
و از سويی ديگر...
يه قلب پر از شادی... پر از احساس... يه آرامش... یه نشاط... یه بهار...!
....
اينا منم!
درون من!
همه ی اين ها با هم...! با تمام حسای عجیبی که توی وجود من خونه کرده اند...

احساس می کنم که دارم توی دنيای به اين بزرگی سرگردون می شم... دنيايی که شايد خيلی هم بزرگ و قوی نباشه... ولی حالا، با تمام وجود داره با من بازی می کنه... يه بازی جديد! يه رسم ديگه از رسمای عجيب این روزگار!
عجب دنياييه!
...
«تو رفتی، من غریب شده ام! چه دنیای عجیبیه!»

و با اين حال، با تموم سرگردانی ها، ار زنده بودنم خوشحالم. از این که نفس می کشم، لذت می برم! از اين که هنوزم وجود دارم، به خودم می بالم! از این که هنوز چند قطره اشک توی برکه ی چشمام هست، که وقتی این دل می گیره، از پشت سد نگاهم بیرون بیاد، راضی ام...

می خوام فریاد بزنم و به همه بگم! بگم که من هنوزم وجود دارم! من هنوزم هستم... با همون دل کوچیک... با همون دستای تنها... من زنده ام! می خوام زنده باشم!

کی فکر می کرد که یه روز، این دستای بی رمق، این انگشتای کوچیک، این ذهن مواج، بیاد و این حرفا رو روی صفحه دلش بنویسه...
آره!
اینا حرفای منه...
و من هنوز هستم...
همونی که بودم...
همونی که هستم...
زمان می گذره...
و من هم چنان خواهم بود!

«هم چنان خواهم خواند! هم چنان خواهم راند...!»

آره!
من يه نفرم!
ولی تمام اين دنيا مال منه...
مال ما!
و هیچ کس نمی تونه اونو ازمون بگیره...
من هنوزم هستم... با یه دل شکسته... با یه قلب ترک برداشته...
...

***************************************************************

یه روز یکی بهم گفت: قلب شکسته ات رو هم می تونی چسب بزنی...!
...
من می خوام چسب بزنم...


پیام های دیگران

تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ March 30, 2003 و ساعت 11:24 AM | لينك ثابت| نظرات (0)

نام:
آدرس ایمیل:
آدرس Url:
روزانه نیمچه بلاگ دفتر انشا درباره من
Designed By: Hadi Mohammadi - Temp4Blog | Powered By: Movable Type 4.2 | Hosted By: AriaInfo | RSS | Web analytics
CopyRight © 2003 - 2012 Soudeh.Ir All Rights Reserved