چه قدر بده وقتي يه دفعه هزار تا فكر و خيال هجوم بيارن به ذهن آدم...!
چه قدر بده وقتي كه يه دفعه دلت شروع كنه به جيغ زدن و مغزت هم هوار بكشه!!
چه قدر بده كه تا بخواي به خودت بيايي، ببيني ديگه دير شده و مغزت و دلت دارن تو سر و كله ي هم مي زنن...!!
چه قدر بده كه تو دلت آسمونو بخواد، ولي حتي زمين هم با اون همه كوچيكي تو دستات جا نشه...
چه قدر بده وقتي كه همه بهت مي گن چشم رو هم بذاري تمومه، ولي تو هر چي پلكاتو به هم مي زني، تموم نمي شه...
چه قدر بده كه تو همه اش به آسمون نگاه بكني و آخر سر هم بد جوري بخوري زمين...!
چه
قدر بده وقتي كه بعد از زمين خوردن به خودت ياد بدي كه سر به زير باشي،
ولي ديگه از اون به بعد، صبح تا شب نه خورشيدو بيني، نه ستاره ها رو...
چه قدر بده كه وقتي تو، توي دلت پر از اميده، يه دفعه يه دست گرم يه خروار آب سرد خالي كنه رو سرت و تو دلش بهت بگه «خوش خيال»...
چه قدر بده وقتی كه تو زل بزني به قطره هاي كوچيك بارون، و دل خشك باغچه هم زل بزنه تو چشماي تو!
چه قدر بده وقتي كه حس مي كني ديگه حتي حوصله ي باز كردن چشاتو هم نداري...
چه قدر....
چه
قدر بده كه تو بياي بنويسي و بنويسي، به اميد اين كه اين چهار تا كلمه اي
كه نوشتي، بتونن يه كوله بار پر از معنيو رو شونه هاشون حمل بكنن... ولي
بعد ببيني كه نه... اون قدرا هم آسون نيست... حرفاي دلت گاهي سنگين تر از
اوني هستن كه بشه گذاشتشون رو دوش چند تا كلمه...