تموم شد ديگه.. يه سال ديگه هم براي من تموم شد... يه سال پر از خاطره، پر از شادي، پر از غم...غم و شادي در كنار هم معنا پيدا مي كنن...
وقتي
به گريه هاي خودم تو اون روز باروني فكر مي كنم، تازه مي فهمم كه غم و غصه
يعني چي. تازه مي فهمم كه من دارم يواش يواش با معناي غم آشنا مي شم، تازه
مي فهمم كه زندگيم سرشار از شادي بوده، پر از شوق، پر از عشق...
تازه
مي فهمم كه توي اين دنيا غم هايي وجود داره، به وسعت يك اقيانوس. و من كه
اين وسط گاهي از غصه حرف مي زنم، هيچي ازش نمي دونم...
من يه سال ديگه بزرگ تر شدم. يه سال بر كوله بار تجربه هام افزوده شد؛ در كنار آدم هاي جديد، به دور از دوستان قديمي.
نمي
دونم اين جاده بالاخره منو تا كجا مي كشونه. شانزده سال توش دويدم... گاهي
خوردم زمين، گاهي به دو راهي رسيدم، گاهي با مسافراي ديگه ي آشنا شدم و
گاهي به پيچ هاي جاده برخوردم...
و حالا دارم مي رسم به يه پيچ ديگه.
نمي دونم پشت اين پيج چيه. نمي دونم كه بعدا توي مسير جديدم به چه چيزايي
برخورد مي كنم. اصلا نمي دونم، نمي خوام بدونم... مي خوام يواش يواش جلو
برم و خودم ببينم. من آماده ام! محكم و استوار! منتظرم تا ببينم پشت اين
پيچ چيه!
من جاده ي زندگيمو دوست دارم. نمي دونم انتهاش كجاست، اما
اين قدر مي دوم و مي دوم تا به انتهاش برسم. به نهايت جاده... همون جايي
كه نيمه ي پنهان خورشيدي در حال غروب - آروم آروم- تو دل جاده گم مي شه.
همون جايي كه هستي و نيستي به هم پيوند مي خورن...
با تمام وجود آماده ام كه بدوم! آماده ي آماده...! برم تا ببينم چي مي شه!
سوده ی ۱۶ ساله! (16 سال و دو روز!)
پ.ن: می گم کنکور امسال هم ديگه تموم شد! بعدا مي نويسم واسه يكي از دوستام چه اتفاق وحشتناكي افتاد... 


