سلام!
oh oh!
فکر کنم دو هفته ای ميشه که زحمت نوشتن به خودم ندادم
!!! خوب سرم شلوغ بوده دیگه! چی کار کنم؟! اين هم خلاصه ای از مشغله های من!
شنبه: خبر خاصی نبود! مامان و بابا بالاخره پس از دو روز دوری، تو
خونه ی مامان بزرگ اينا به ما پيوستند! مامان همچين بغلم کرد که اگه کسی
نمی دونست فکر می کرد ايشون بعد از ۱۰ سال بالاخره با دخترش re-united
شده! (مامان من از نظر اخلاقی دقيقا خانوم ويزلی کتاب پنج هری پاتره!!!!
)
يکشنبه: در اين روز پر بار، ما از صبح تا شب پذيرای دوستان و آشنايان و فاميل ها بوديم که از بس دلشون برامون تنگ شده بود، همه
شون با هم ديگه اومده بودن خونه مون تا مارو ببينن! در اين بين من فکر کنم
که زن عموی مامانم جدی جدی اومده بود مارو - يعنی شايد منو - فقط "ببينه"!! بنده واقعا احساس کردم با سينما اشتباه گرفته شده ام
! خلاصه بعد از اينکه فيلم تموم شد، ايشون در نهايت بی شرمی اعلام کردن که تو چه قدر شبيه ''....'' هستی!!! بنده هم که پس از ۱.۵ ساعت مورد تماشا واقع شدن، توقع داشتم لا اقل با هنرشيه ای، خواننده اي، چيزی مقايسه بشم، با تشبيه شدن به دختر همسايه شون يه خرده حالم گرفته شد
!!! و به نشانه ی عصبانيت رفتم تا برای پنجمين بار در روز آن-لاين بشم. خلاصه! در
حين انجام عمليات مهم chat قرار داشتيم و تازه به قسمت های مهمی مثل آريان
و گلزار رسيده بوديم که بنده دريافتم chatter مورد نظر ديگر در دسترس نمی
باشد! بنابراين به سرعت به طرف فلی تون - يعنی تلفن - هجوم بردم تا بحث رو
اونجا ادامه بديم
که يه دفعه ديدم مهمانان گرانقدر اومدن ببينن که "سودی خانوم کجا بيده!!!!!!" (حالم از اين اسم به هم می خوره
!
خانوم محترم! تو اسم منو اصلا نگی نميشه؟!) و مامان خانوم هم کلی بهم چش
غره رفت؛ يعنی اين که تو خجالت نمی کشی وقتی مهمون داريم پا شدی اومدی با
telephone حرف می زنی؟!
دوشنبه: من با وجود نگاه های غير عادی مامان که می گفت حق نداری بری مزاحم مامان بزرگ اينا بشی، پا شدم اومدم خونه شون
!
و نهايتا مجبور شدم در عمليات گردگيری و جارو کشيدن سه طبقه شرکت کنم!
ساعت سه بعد از ظهر هم پس از صرف ناهار به حالت غش افتادم زمين
و
۲ ساعت بعد با صدای خاله خانوم که اومده بود منو ببره سينما از خواب بيدار
شدم! رفتيم عروس خوش قدم رو ديديم که جدی-جدی واقعا بی مزه بود!
سه شنبه: ظهر مامان بزرگ اينا خونه ی ما دعوت بودن. بنابراين بنده علی رغم ميل باطنی مجبور شدم برگردم خونه مون! در اين روز مهم، بنده کوشيدم تا در مورد " نياز ها و خواست های يک جوان درک نشده به اسم سوده" برای mum & dad صحبت کنم
!
لازم به ذکره که بنده موقع حرف زدن شديدا احساس Harry in book 5 رو می
کنم! (هر کی book 5 رو خونده می فهمه!) از لحظه ای که شروع می کنم به حرف
زدن نفس های مامان و بابا تو سينه شون حبس ميشه! انگار می ترسن من هر لحظه
مثل هری داد و بيداد کنم! دقيقا با من مثل يک بمب در حال انفجار رفتار
ميشه که بايد خيلی مراقبش بود تا يه وقت بی موقع منفجر نشه! اين هم از
نتيجه ی صحبت ها:
۱. من يک نسل سوم - چهارمی هستم. 
۲. من يک نوجوان بيدم! 
۳. من سرم بوی قرمه سبزی ميده. 
۴ . کله ام هم يه خرده باد داره. 
۵. من يه خرده رو ابرا سير می کنم. 
۶. باندکی ی تجربه و نپخته هم هستم! 
۷. نتيجه ی بی پرده ی کلی : حالا حالاها مونده تا آدم شم! 
نهايتا هم مامان جونم با لحن آرامی که سعی می کرد مانع از فرياد زدن احتمالی من بشه اعلام کرد:
عزيز من! ما تو رو کاملا درک می کنيم! اما اين حرف ها و تفکرات به خاطر سن خاصی هستن که توش قرار داری! تا يکی - دو سال ديگه نظرت در مورد همه ی چيزايی که الآن ميگی عوض ميشه! 
نتيجه نهايی نهايی: بنده تا يکی-دو سال ديگه اصلا لازم نيست حرف بزنم!
من به حالت اعتراض برگشتم خونه ی مامان بزرگ اينا!
To be Continued.... 
