پروردگارا! به من آرامش ده تا بپذيرم آنچه را که نمي توانم تغيير دهم، دليري ده تا تغيير دهم آنچه را که مي توانم... بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم... و مرا فهم ده.... تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار کنند. جبران خليل جبران
سالاد درست کردن يا فکر کردن؟!
اومده بودم دو کلام بنویسم، که رو همین دفتر مضحک و تو خالی خوابم برد! تیک تیک ساعت بهم می گه که سه ساعت تموم خوابیده ام و من اصلا حتی یادم نیست چی خواب دیده ام...!! از خودم خجالت می کشم. حس می کنم اون قدر بی حوصله و بی روح شده ام که دیگه همه چی از تو ذهنم پاک شده و رفته بیرون...
 

یه نگاه حاکی از عصبانیت به اتاقم میندازم. از دست این آقا دکتره هم کلی شاکی ام... فکر کنم بهم داروی خواب آور داده... نگاهم روی زمین اتاق متوقف می شه و خنده ام می گیره! باورم نمی شه این جا اتاق من باشه... یه هفته است که تمیزش نکرده ام! همه چیز این ور و اون ور ولو شده... مثل اتاق بچه ها...! کنار کتابخونه، رو زمین، پره از کتاب. کتابایی که لای هر کدومشون رو که باز کردم، 3-2 صفحه خوندم و انداختمش کنار...

 

-          «ســوده! پاشو بیا یه خرده سالاد درست کن... پاشو...»

 

صدای مامان منو از تو عالم خودم میاره بیرون. راستش نمی دونم چرا هر وقت می خوام از پیش دفتر و کتابا و یادداشتام دور بشم، دلم می گیره... انگار دلم می خواد هر جا که میرم، اونارو هم با خودم ببرم...  خيلی زود دلتنگ می شم، نه؟! 

 

****************************************************

 

بلند می شم و میرم طرف آشپزخونه، ساعت نزدیکای هشت شبه. آروم در یخچالو باز می کنم. هوای سرد محکم می خوره تو صورتم... راستی، این روزا تو دلم خیلی احساس سرما می کنم...! انگار یهو تمام وجودم یخ بسته... حتی گرمای بی امون خورشید تابستون هم نمی تونه یخاشو آب کنه... دلم شده عین قطب جنوب!!! سرد سرد سرد...

 

3 تا دونه خیار، 2 تا گوجه فرنگی و یه عالم کاهو از تو یخچال میارم بیرون. ظرف سالادو با یه دونه چاقو بر می دارم و می شینم پشت میز. نگاه سنگین مامان رو روی خودم حس می کنم... انگار وقتی تو فکر فرو می رم، قیافه ام بدجوری داد می زنه...

 

لای کاهو ها رو قشنگ نگاه می کنم . مامان همیشه می گه اول لای کاهو ها رو خوب نگاه کن که یه وقت چیزی وسطش نباشه، بعد خردش کن.

این چند روزه کلی توی شک و تردید دست و پا می زدم، انگار لای کاهو های زندگیم دنبال جک و جونور می گشتم... خیلی بده که آدم هی با خودش فکر کنه و بگه: «نکنه........»

 

از کاهو ها که مطمئن می شم، یه دسته ی برگ ازشون بر می دارم و شروع می کنم به خرد کردن.  البته بعضی وقتا خوبه که آدم شک کنه. حتی به خودش. وقتی یه فکر تردیدآمیز مدام ذهنت رو مشغول می کنه و تو میری دنبالش تا حقیقت رو بفهمی، خیلی چیزای جدید یاد می گیری. اگرم تردیدت برطرف شه، می تونی مطمئن باشی که دیگه تا آخر عمرت به این جور چیزا شک نمی کنی... به یه یقین ابدی می رسی... و این خیلی خوبه! لا اقل دیگه مجبور نیستی تا ابد دونه دونه ی کاهو ها رو به هوای یه جونور موذی نامعلوم و ناشناخته ی اعصاب خردکن که ممکنه وسطشون باشه، چک کنی...

 

نوبت به خیار ها می رسه. اول باید پوستشون رو بکنم، ولی آخه دلم واسشون می سوزه... بیچاره ها... خیلی سرنوشت دردناکی دارن... فکر کن که مرحله ی تکامل تو، مرحله ای باشه که یه دهان گنده ی کثیف تیکه تیکه ات می کنه... بعدشم می ری تو یه شکم بی صاحاب... وای....

میگم دیدین بعضی وقتا که آدم عصبانی می شه، یه دفعه به طرفش می گه: «من پوستتو می کنم...!»، فکر کنم اون موقع می خواد به طرف بفهمونه که تو مثلا عین خیار می مونی... یا یه همچین چیزی... ولی خودمونیما... اگه میوه ها زبون داشتن چه چیزایی که بهم نمی گفتن...!

 

دیریییییییینگ!

 

صدای تلفن که میاد، من مث همیشه از جام می پرم... نمی دونم چرا! اما خب انگار یه صداییه که به آدم نوید پایان یه انتظار طولانی رو میده... همیشه ناگهانیه... دوسش دارم... خیـــــــــلی!

دختر خاله ی مامان بود... تو امتحان رانندگی قبول شده و همه رو دعوت کرده به یک عدد جشن خونوادگی! مامان داره پوزخند می زنه...! خب... به سلامتی!! منم خوشحالم! آخه دفعه ی قبل که قبول نشده بود، چیزی نمونده بود بشینه موهای خودشو بکنه...

 

برمی گردم سراغ خیارای خودم... شروع می کنم به خرد کردن. حلقه - حلقه شون می کنم و می چینم یه طرف ظرف. کجا بودم؟! .... آها! می دونین، به نظر من هر چیزی ارزش امتحان کردن رو داره، نداره؟! حتی شک کردن! حتی... حتی خیار رو با پوست خوردن! هم خوشگل تره، هم خوشمزه تر! یا... خوب شایدم «هر چیزی» ارزشش رو نداره... مامان میگه «امتحان کردن خوبه... ولی به چه قیمتی...؟»

ولی من مطمئنم که اگه خیار رو با پوست بخوریم، کسی چیزیش نمی شه. فکر کنم به امتحانش بیرزه!

 

یه گوجه فرنگی بر می دارم. بالاشو، یعنی همون جایی که اگه آدم بود - و خدا رو شکر که نیست - جای سرش بود، می کنم. احساس «جلاد» بودن می کنم...! یه قاتل جانی که کله ی یه بی گناه رو با حرص و ولع از تنش جدا می کنه... وای! موهای تنم سیخ شد... من و قتل؟! اما خب، کاش می شد بعضی چیزا رو به همین راحتی کند و انداخت دور... خلاص!

یه گوجه ی دیگه بر می دارم و شروع می کنم به خرد کردن. دارم به این نتیجه می رسم که فکر کردن به بعضی چیزها باعث می شه که آدم ارزششون رو بیشتر بفهمه... من فکر کنم خیلی چیزها و آدم ها بیشتر از اون چیزی که من فکر می کردم با ارزش هستن... خیلی چیزا هست که من نادون، تازه بعد از مدت ها به حقیقت ارزشمند وجودشون پی....

 

-          «آخ.....!»

 

این صدای من بود که انگار از دهان یکی دیگه بیرون می اومد. چون انگار حتی خودمم نفهمیدم که کی دهنمو باز کردم... انگشت شستم رو بریدم... کار همیشگیمه... مامان داره از تو اتاق داد می زنه و میگه « چند بار بهت بگم هم زمان چند تا کار رو با هم نکن...؟!»

 

اینم یه جور طعنه زدن دیگه... که به آدم میگه نمی خواد این قدر بشینی و تفکر کنی!!! خوب سالاد درست کردن با تفکر کردن زياد جور در نمی آد! اما آخه مسئله این جاست که معمولا فکر کردنم به کار کردنم ضربه ای نمی زنه! و چاقو هه خودش می دونه باید چی کار کنه...! فقط بعضی وقتا از این که این قدر بهش بی اعتنایی می کنم، از دستم عصبانی می شه و حالمو جا میاره!

 

خون قرمز شفافی داره از انگشتم می چکه. یه دستمال بر می دارم و می ذارم روش... می سوزه...

اصلا حقته!!! تا تو باشی که دیگه دل کسی رو نسوزونی...!!!

 

فکر کنم ارزش بغضی چیزا خیلی دیر معلوم می شه... شاید اون قدر دیر، که دیگه وقت جبران کردن هم نمونده باشه...

 

دستمو می گیرم زیر شیر آب... آب توی دست شویی قرمز می شه... رنگ خون من... آروم یه چسب زخم بر می دارم و می زنم روش.

 

خوب این از زخم دستم...

بعدشم ديگه لابد نوبت زخم دلامونه...

نمی دونم...

خدا بزرگه...

 

-          «ســــــــــــــوده! سالادت تموم شد؟!»

-          «بعلـــــه...! رو میزه!»

-          «تنک یو وری ماچ سوده جان! میگم... اگه بی کاری پاشو اون سیب زمینی ها رو هم پوست بکن... باشه؟! آفرین... بدو...»

-          «!!!!!!!!!!!!!!!! »

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 پ.ن: حال نداشتم قسمت دوم هفته ی پر مشغله ام رو بنویسم!sorry واقعا...! (نه که حالا بعد از به ماه اصلا يادم مونده که تو هفته ی پر مشغله ام چی گذشته...!!!!!!)

 

پ.ن۲: خيلی وقته اينو نوشتم... ولی فکر کردم که اگه بذارمش تو وبلاگم همه تون می گين سوده ديوونه شده......!!!!! اين چيه که نوشته... خيلی بی سر و ته شده آخه... اما خوب چی کار کنم ديگه... تراوشات بی هنگام يک ذهن از تهی سرشار بهتر از اين نمی تونه هم باشه......

تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ August 25, 2003 و ساعت 11:59 AM | لينك ثابت

روزانه نیمچه بلاگ دفتر انشا درباره من
Designed By: Hadi Mohammadi - Temp4Blog | Powered By: Movable Type 4.2 | Hosted By: AriaInfo | RSS | Web analytics
CopyRight © 2003 - 2012 Soudeh.Ir All Rights Reserved