پروردگارا! به من آرامش ده تا بپذيرم آنچه را که نمي توانم تغيير دهم، دليري ده تا تغيير دهم آنچه را که مي توانم... بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم... و مرا فهم ده.... تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار کنند. جبران خليل جبران
يک هفته در مدرسه!

سلام! مي بينم كه 1 هفته از شروع سال تحصيلي گذشته!!! منم به طرز فجيعي مشغول درس خوندن و مرور كردن بعضي از درسهاي سال پيش بودم! برنامه مون هم كه ماشالله هزار ماشالله اون قدر سنگين شده كه آدم فرصت سر خاروندن هم نداره!

 

فقط جاتون خالي...! عجب دبيرايي داريم امسال...! از نوع چارلي چاپليني گرفته تا نوع بسيجي!!!!!! (از نظر قيافه!) معلم زبان اندِ گيلدروي لاكهارته...! فقط واي ميسته از خودش تعريف مي كنه! يه دبير بينشي هم داريم كه قيافه اش شبيه پروفسور فليت ويك مي مونه...! فقط متاسفانه جير-جير نمي كنه... يك عدد عقده اي هم شده دبير زيست (حالا بهش گير نمي دم زياد، گناه داره! بماند كه كلي هم ازش مي ترسم...) ولي خوب از اونايي بود كه جلسه ي اول دو نفر رو به خاطر 20 ثانيه تاخير تو كلاس راه نداد... فكر كنم اگه اسمشو بذارم مك گوناگال، خوب باشه!!!!

از همه بدتر يه دبير پرورشيه كه گيرمون افتاده... بيچاره كمبود قرآن داره... ميگه امسال بايد قرآن حفظ كنين، تحقيق قرآني انجام بدين، نشريه ي ديوراي قرآني درست كنين... بابا ول كن تو هم! ما خودمون درسي به اسم قرآن داريم... بسمونه فعلا... اصلا پرورشي چه ربطي داره به قرآن...؟!

دبير عربي مون هم كلي ضد حال و حال گير و ضايع كن و ... تشريف دارن. هنور از در تو نيومده بود كه گفت من مي دونم شما همه تون بچه خر خون هستين و هيچي از درس حاليتون نمي شه، فقط خر مي زنين و حفظ مي كنين! تا آخر اين جلسه هم حرفامو بهتون ثابت مي كنم...!

ما هم اومديم ضايعش كنيم و بهش بفهمونيم كه با بد كسايي در افتاده... كه زد تك تك مون رو دونه دونه ضايع كرد...! (فقط خوش به حال اونايي كه بي خيال شدن و يك كلمه هم اظهار نظر نكردن!) من خودمو خفه كردم از بس تند تند دستمو بلند كردم و هر چي مي گفت سعي مي كردم زود جواب بدم تا ضايع شه... ولي امان از يه دونه آفرين گفتن!!!! اصلا نمي دونست كه يك عدد دانش آموز كوشا و سخت كوش به تشويق احتياج داره!! نتها چيزي كه بلده، حال گيريه و فقط هم منتظر فرصت بود... انصافا هم خيلي بد ضايع مي كرد ها... يه نمونه شو نگاه كنين:

 

دبير عربي:

-          يه فعلي بگين كه توش حروف عله (واو،الف، ي) داشته باشه.

كنار دستي من، بعد از كلي تقلا و فكر كردن و زير لب دنبال فعل مورد نظر گشتن (حتي بي توجه به سقلمه اي كه من بهش زدم)، يه دفعه داد زد:

-          .... {يه فعلی رو گفت که يادم نمی آد!}

-          باريكلا! احسنت! آفرين...! {با لحن كاملا طبيعي!} دخترا يه دست براش بزنين!

همه با ترديد شروع مي كنن به دست زدن...

وسط دست زدن بچه ها، با نگاهي كه انگار در يك جنگ مهم به پيروزي رسيده (با چهره اي تو مايه هاي the gleam of triumph   توي صورت دامبلدور...==> !):

 

-         آخه دختر، تو هنوز بعد از 3 سال فرق بين الف و همزه رو نمي فهمي؟!!!!!!!!!

-         .....!!

همه ي بچه ها بهت زده تا يكي دو دقيقه فقط زل زده بودن تو چشاش...

 

وااااااااااااي... اصلا امكان نداشت كه آدمو جلوي دوستاش بدتر از اين ضايع كنن... باور كنين...

 

خلاصه اين كه... هفته ي اولمون نسبتا پر بار بود...! تا ببينيم بعدا چه مي شود...!

تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ October 4, 2003 و ساعت 12:04 PM | لينك ثابت

روزانه نیمچه بلاگ دفتر انشا درباره من
Designed By: Hadi Mohammadi - Temp4Blog | Powered By: Movable Type 4.2 | Hosted By: AriaInfo | RSS | Web analytics
CopyRight © 2003 - 2012 Soudeh.Ir All Rights Reserved