پروردگارا! به من آرامش ده تا بپذيرم آنچه را که نمي توانم تغيير دهم، دليري ده تا تغيير دهم آنچه را که مي توانم... بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم... و مرا فهم ده.... تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار کنند. جبران خليل جبران
باور کن ديگه بسه....

حس مي كنم يكي منو گذاشته لاي منگنه و هي داره فشارم ميده... حس مي كنم همه جام درد مي كنه... از سر تا نوك انگشتاي پام... انگار كه قلبم داره منفجر مي شه... احساس می کنم توی دلم خالی خاليه... پوچ پوچ... حس می کنم دلم اون قدر سنگين شده كه ديگه طاقت نگاه های بقيه رو نداره...

 

آخه چــــــــــرا من اين قدر احمق بودم....؟! چرا.... چرا... چــــــــــــــرا.....

چشام رو يه نقطه ثابت شدن و منتظر بهونه ان... دلم مي خواد آسمونو به زمين بدوزم تا بتونم غصه هامو سر يكي خالی کنم... مهم نيست کی باشه... فقط اون قدر صبور باشه که هر چی سرش داد بکشم و جلوش زار بزنم هيچی بهم نگه... يه كسي مثل ‌‌«در»... يا شايدم «ديوار»... ديگه تحملم تموم شده...

خدايا... خدايــــــــا....!

تو چرا اين قدر منو امتحان می کنی...؟

چرا....

چرا...

تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ October 23, 2003 و ساعت 12:05 PM | لينك ثابت

روزانه نیمچه بلاگ دفتر انشا درباره من
Designed By: Hadi Mohammadi - Temp4Blog | Powered By: Movable Type 4.2 | Hosted By: AriaInfo | RSS | Web analytics
CopyRight © 2003 - 2012 Soudeh.Ir All Rights Reserved