خورشيد داشت طلوع مي كرد. كم كم رگه هايي از انوار سرخ رنگ خورشيدي، به روي برگ هاي پاييزي روي زمين مي تابيد. نسيم صبحگاهي خنكي وزيدن گرفته بود و برگ ها رو آروم آروم جا به جا مي كرد.
لبخند كمرنگي روي لب هاش نقش بسته بود كه به تدريج محو و محو تر مي شد. لحظه اي بيش تر
نگذشته بود كه قطره اي از درياي وجودش به آرومي از توي چشم هاش بيرون
ريخت... اما هم چنان لبخند مي زد. لبخند زيبايي كه از وجودي پر اميد حكايت
مي كرد.
خودشو
روي صندلي پارك جا به جا كرد. با عجله به كمك گوشه ي آستين اشكاشو پاك
كرد. نگاهي گذرا به اطراف انداخت؛ «مبادا كسي اشك ريختنش رو ديده باشه...؟»
وقتي خيالش راحت شد، دستشو گذاشت زير چونه اش و به كرانه هاي آسمان خيره شد. براي لحظه اي چشماشو بست.
نسيم صبحگاهي، به آرومي خودشو رسوند كنار صندلي. با گام هايي موزون شروع به حركت كرد.
دخترك، آهنگ گام هايي نسيم رو مي شنيد. صداي نسيم - زمزمه كنان - توي گوش هاش مي پيچيد... خنكاي دستاي نسيم رو يواش يواش لاي موهاش حس كرد... چه لذتي داشت... چه قدر آرامش بخش بود...!
سرشو بالا گرفت، نفس عميقي كشيد و چشماشو باز كرد.
خورشيد
حالا به وسطاي آسمون نزديك تر شده بود. صداي گنجشكي كه بالاي سرش از اين
درخت به اون درخت مي پريد، توجهش رو جلب كرد. نگاهي به گنجشك انداخت.
لبخند زد. و چنين احساس كرد كه گنجشك نيز پاسخ لبخندش رو داد...
از
روي صندلي بلند شد. يه بار ديگه با چشماني پر از حسرت به خورشيد، كه حالا
با نور خيره كننده اش همه جا رو نوراني كرده بود، نگاه كرد. سرشو پايين
انداخت و با قدم هايي كوتاه و آرام به راه افتاد.
هنوز چند قدمي بيشتر جلو نرفته بود كه ناگهان ايستاد. برگشت، و دوباره به خورشيد نگاه كرد... مي دونست بالاخره يك روز، به اون چيزي كه مي خواد مي رسه... اون روز خيلي دور نبود... لبخندي شيطنت آميز بر لب هاش نقش بست. خنديد. روشو برگردوند. و در حالي كه چشم هاش از شادي برق مي زد، با سرعت شروع به دويدن كرد...
پ.ن: يه نگاهی هم به پست قبليم بندازين!!!!