پروردگارا! به من آرامش ده تا بپذيرم آنچه را که نمي توانم تغيير دهم، دليري ده تا تغيير دهم آنچه را که مي توانم... بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم... و مرا فهم ده.... تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار کنند. جبران خليل جبران
همین جوری!

ســـــــــلام!

اين قدر اتفاقات مختلف افتاده كه نمي دونم از كجا شروع كنم! تازه! چند روز پيش هم كه آن لاين شدم، يه خروار مطلب نوشتم كه از دست اين پرشن بلاگ مسخره، همه اش رفت...

توجه شما رو به مشروح اخبار جلب مي كنم!:

1.       دو تا كنكور آزمايشي دادم، كه خوش بختانه با اين كه هيچي نخونده بودم، دومي از اولي بهتر شد و پيش رفت كردم! فيزيك و رياضيمو بالاخره رسوندم به 80%!!! تا چند وقته ديگه مي رسه به 90-95%!

 

2.       ما مدتيه كه در يك سري كلاس هاي آمادگي براي المپياد - به صورت مختلط - شركت مي كنيم! اولش نمي دونستيم كه شرط شركت در چنين كلاسي، داشتن روحيه ي رقابت شديده! ولي بعدا فهميديم! و كار به جاهاي باريك كشيد! دو گروه با هم دعواشون شد! اونم سر چي...؟! (نخندين!) سر پنكه...! آخه كدوم ديوونه اي وسط سرما پنكه روشن مي كنه كه اين دوميش باشه...؟! خلاصه! ايشون روشن مي كرد، من خاموش مي كردم... (بقيه كه جرات نمي كردن!!!! از هيكل يارو مي ترسيدن!!!) ديگه اوضاع خيلي داشت بي ريخت مي شد، از يه طرف پسرا داشتن ناخون هاشون رو مي جويدن و هي بهش چشم غره مي رفتن، از يه طرف دخترا داشتن از خنده غش مي كردن!!! (از بس كه من سرسختانه در مقابل طلم مقاومت كردم!!!!) ولي ديگه به برخي دلايل (غير قابل ذكره!!!!!!!!!!!!!!!!)، من مجبور شدم كوتاه بيام! تا اين كه دبيرمون اومد، و من سريع رفتم پنكه رو خاموش كردم! (آخه اون ديگه نمي تونست وسط كلاس بلند شه و بنكه رو خاموش كنه!) اما بلند شد! دبيرمون هم دعواش كرد!!! بعد اون هم در جواب گفت: « آخه ما داريم روي اصل لوشاتوليه كار مي كنيم...!». توجه داشته باشين كه اصل لوشاتوليه در بين بچه هاي شيمي به اصل «لج بازي» معروفه....

 

3.       دقيقا دو هفته ي پيش سر زنگ دوم، چند تا كتاب امضا شده + يك عدد نامه ي اختصاصي از يك نفر خاص به دستم رسيد!!! اين قــــــــــــــــــدر ذوق كردم!!! هر يه خطش رو كه مي خوندم، يه بار دچار شوك عصبي مي شدم و غش مي كردم!!! خلاصه ده تا ليوان آب قند خوردم تا تونستم دو صفحه نامه رو بخونم!!!! (رومينا مي گفت: « شيرين مي زني ها....!!!!»)

 

4.       هفته ي پيش تصميم گرفتيم براي اولين بار بريم تو سلف مدرسه غذا بخوربم...! خلاصه، از دو روز قبل ژتون گرفتيم، نفري صد تومان، و با هم ديگه رفتيم كه ببينيم چه خبره... چشمتون روز بد نبينه، من واسه يه لحظه احساس كردم زنداني محكوم به حبس ابد تشريف دارم كه ظرف غذا رو اون جوري ميدن دستم و مي گن «برو...!»!! يه ظرف بزرگ بود كه سه قسمت داشت. تو يكيش سبزي پلو بود، تو يكيش تن ماهي، تو اون يكي هم يه دونه سيب! با اينكه غذاش چندان هم بد نبود، اما همين فضاي بد و شكل بي ريخت ظرف حال آدمو به هم مي زد... بعد از اين كه رومينا گفت: «فكر كنم آب دهن نفر قبلي رو قاشق من ماسيده»، ديگه كسي چيزي نخورد...

   

5.       چند وقت پيش همه مون رفتيم كنسرت آقاي عصار!! (به كنسرت امسال آريان كه نرسيديم!!! مجبور شديم بريم كنسرت ايشون!). خلاصه جاتون خالي! بد نبود! مامانم در كف دكلمه هاي آقاهه مونده بود و همين جوري داشت ذوق مي كرد. بابام كه مي ديد مامانم ذوق كرده، اونم ذوق مي كرد!!!! منم كه مي ديدم هر دوشون ذوق كردن.... خوب منم ذوق مي كردم ديگه!!!! (نزنين تو ذوقم حالا!!!!) رومينا هم ظاهرا مجذوب آقاي عصار شده بوده!! (من كه آخر سر نفهميدم اينا كجا نشسته بودن...) اما تو مدرسه همه اش مي گفت: «چه قدر اين آقاهه ‹كپل› و بامزه بود»!!!!

 

6.       بالاخره من هم واكسنمو زدم!!! واي نمي دونين چه خبر بود توي مدرسه، يكي جيغ مي زد، يكي گريه ميكرد... منم واكسنمو نزدم...! آخه مامان گفته بود كه تو مدرسه نزنم، گفت خودش يه آشنا داره كه منو مي بره پيش اون. واسه ي همينم توي مدرسه واكسن نزدم...! حالا دبير زمين شناسي اومده سر كلاس و مي گه: «همه تون واكسن زدين...؟!». همه اشاره مي كنن به من و مي گن آقا اين نزده!!!! منم هر چي توضيح مي دم كه قراره بعدا بزنم فايده نداره...!!! دبير محترم شروع مي كنه به نصيحت كردن... «واكسن ترس نداره... خيلي هم خوبه... اگه واكسن نزني.........»...!!!! اي بابا....!!!!

 

فعلا تا همين جا رو داشته باشيد لطفا!!! بعدا بازم مي رسم خدمتتون!

 

قربون هـــــــــــــــــــــــــــــــــــمه!

 

سوده!

تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ December 28, 2003 و ساعت 12:10 PM | لينك ثابت

روزانه نیمچه بلاگ دفتر انشا درباره من
Designed By: Hadi Mohammadi - Temp4Blog | Powered By: Movable Type 4.2 | Hosted By: AriaInfo | RSS | Web analytics
CopyRight © 2003 - 2012 Soudeh.Ir All Rights Reserved