سرش رو گذاشته بود رو حرير نرم و تيره ي شب و به آسمون نگاه مي كرد. شايد آخرين شبي بود كه اين آسمون تيره ي بي ستاره رو مي ديد. و تو دلش داشت واسه هميشه باهاش خداحافطي مي كرد.
سرش رو گذاشته بود رو حرير نرم و تيره ي شب و به آسمون نگاه مي كرد. شايد آخرين شبي بود كه اين آسمون تيره ي بي ستاره رو مي ديد. و تو دلش داشت واسه هميشه باهاش خداحافطي مي كرد.
سلام!
ببينم، توجه دارين كه يه سال از روزي كه وبلاگ باز كردم، مي گذره؟!!!! مثل برق گذشت!
تازه چيزي نمونده بود سالگردم رو فراموش كنم... (بابا بعضي وقتا ميگه خوبه شماها يادتون نمی ره خودتون رو جا بذارين... اگه خودمو جا مي ذاشتم كه پروفسور بينز هری پاتر اينا مي شدم!!!!!
)