پروردگارا! به من آرامش ده تا بپذيرم آنچه را که نمي توانم تغيير دهم، دليري ده تا تغيير دهم آنچه را که مي توانم... بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم... و مرا فهم ده.... تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار کنند. جبران خليل جبران
سالگردم مبارک!

سلام!

ببينم، توجه دارين كه يه سال از روزي كه وبلاگ باز كردم، مي گذره؟!!!! مثل برق گذشت!  

 

تازه چيزي نمونده بود سالگردم رو فراموش كنم... (بابا بعضي وقتا ميگه خوبه شماها يادتون نمی ره خودتون رو جا بذارين... اگه خودمو جا مي ذاشتم كه پروفسور بينز هری پاتر اينا مي شدم!!!!!)

 

از خوشحالي دارم بال در مي آرم! چند روز پيشا رفتيم پيش مديرمون، ازش يه خواهشي كرديم... در واقع ازش 10 روز مرخصي گرفتيم!!! قرار شده كه من و x از 25 دي تا 5 بهمن، فقط سر كلاساي فيزيك، رياضي، زيست، زمين شناسي حاضر شيم! بقيه ي درس ها به مدت 10 روز تعطيل اعلام شدند! (فقط واسه ي ما دو تا) خلاصه....!!!!! مي بينين كه چه فدر ذوق زده ام!

 

دليل اين مرخصي استحقاقي رو هم فعلا بي خيال شين تا بعد...

 

البته بماند كه x در توضيح اصل قضيه چه گندي كاشت!!! همچين گند زد كه نگو! من يه لحظه گفتم الانه كه خانوم مدير بزنه تو سرش و بگه: شما رو چه به ..... ؟!

فقط خوب شد كه ما خيلي آروم- آروم و با خوش رويي (بدون جديت) حرف زديم... وگرنه...!!!!!!

الله اعلم...! 

 

4 تا امتحان ديگه داريم، كه ايشالله به زودي تموم مي شن و ميرن پي كارشون! (البته به قول مامانم كه ما تازه داره كارمون شروع مي شه...)

 

تا حالا همه ي امتحانارو خوب داده ام! (مامانم ديروز گفت بايد بزنم به تخته تا يه وقت چشم نخورم!!!! مي گفت آخه تو هميشه سر دو - سه تا امتحان با گريه مي اومدي خونه و مي گفتي فلان جا رو بي دقتي كردم! ولي امسال هنوز همچين اتفاقي نيفتاده!!!!)

 

ديروز يه نفر ديگه به من كلي انرژي مثبت داد! من الآن به اين نتيجه رسيده ام كه اگه من توي امتحانا و كنكور و المپياد و اينا قبول نشم، پس كي بشه؟!!!!!! (حال كردين با اين اعتماد به نفسم؟!)

 

آخي.... دلم براي معلم عربي مون تنگ شده! براي معلم شيمي هم همين طور...! معلم زيست هم همين طور... و معلم زبان... و معلم ورزش... و معلم زبان فارسي... دو هفته است نديدمشون! فقط اصلا دلم واسه ي معلم فيزيك تنگ نشده...

 

احتمالا ديگه معلم زبان فارسي مونو نمي بينيم، چون ترم بعد نمي آد... آخرين جلسه اي كه اومد، با گريه خداحافطي كرد...

 

فكر كنم وقتي يه روز دانشجو بشم، دلم واسه ي مدرسه يه ذره بشه....

البته از اون جايي كه براي من و صبا و رومينا و يه چند نفر ديگه، چند تا جاي اختصاصي توي دانشگاه تهران نگه داشتن، شايد هم ديگه زياد دلمون واسه مدرسه تنگ نشه!!!!!! (مگه نه؟!)

 

Farewell!

 

پ.ن: فردا امتحان شيمي دارم!

تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ January 9, 2004 و ساعت 12:13 PM | لينك ثابت

روزانه نیمچه بلاگ دفتر انشا درباره من
Designed By: Hadi Mohammadi - Temp4Blog | Powered By: Movable Type 4.2 | Hosted By: AriaInfo | RSS | Web analytics
CopyRight © 2003 - 2012 Soudeh.Ir All Rights Reserved