پروردگارا! به من آرامش ده تا بپذيرم آنچه را که نمي توانم تغيير دهم، دليري ده تا تغيير دهم آنچه را که مي توانم... بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم... و مرا فهم ده.... تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار کنند. جبران خليل جبران
خداحافظ شب بی ستاره!

سرش رو گذاشته بود رو حرير نرم و تيره ي شب و به آسمون نگاه مي كرد. شايد آخرين شبي بود كه  اين آسمون تيره ي بي ستاره رو مي ديد. و تو دلش داشت واسه هميشه باهاش خداحافطي مي كرد.

 

 

باد شبانه وزيدن گرفته بود و خودشو به آرومي مي زد توي صورتش. حس مي كرد از نو متولد شده و داره همه چيو از اول شروع مي كنه. مثل همون روز اول...

 

چشمشو دوخت به ستاره ي كم سويي كه از بالاي طاق آسمون بهش چشمك مي زد. لبخند زد. يه زماني، اين ستاره تنها اميدش بود... تنها اميد شب هاي تاريكش. اما همه ي اينا مال قبل از ديدن اون ستاره ي پر نور قطبي بود. حالا اون مي خواست راهشو كج كنه و بره يه جاي ديگه. براش دعوت نامه اومده بود... از اون ور ابرا... واسه سرزمين پر ستاره، كه قد تمام دنيا توش ستاره هاي پر نور و قشنگ داشت. اون جايي كه شب هاش ستاره بارون بود و ماه از اون بالا، دست هاشو به سمت دل اون دراز مي كرد. همون جايي كه ستاره ي قطبي خونه داشت.    

 

دلش واسه رفتن پر مي زد. ياد اون شبي افتاد كه زير همين سقف تيره واسه جدا شدن از اون ستاره ي كم نور گريه كرده بود. همون شبي كه ماه و خورشيد و آسمون رو قسم داده بود كه هر جا كه رفت، هيچ وقت فراموشش نكنن...

 

و حالا دوباره قصد سفر كرده بود. اما ناراحت نبود. حس مي كرد يه مرغ مهاجر آزاده كه به ميل خودش، با بال هاي كوچيك خودش، داشت مي رفت سمت ديار ستاره ها. همون بال هاي كوچيكي كه يه روزي شكسته بودن و به صاحبشون اجازه ي پرواز نمي دادن...

 

آره، واسش دعوت نامه اومده بود... يه پاكت رنگي قشنگ بود كه وقتي بازش مي كرد، مهتاب از توش بيرون مي ريخت بيرون... يه مسافر اونو براش آورده بود. همون مسافري كه هر وقت چشمش با نگاه پرسشگر اون تلاقي مي كرد، روشو بر مي گردوند...

 

اون شب قاصدك از ستاره ي قطبي واسش يه پيغام آورده بود... يه پيغام كوتاه... ستاره گفته بود: «منتظر باش...»

....

 

باد جاشو داده بود به نسيم ملايم و با آرامش ابرا رو جا به جا مي كرد. هلال نازك ماه اندك-اندك از پشت انبوهي از ابراي تيره بيرون مي اومد. ستاره ي كم نورش، هنوز هم چشمك مي زد... 

 

به قاصدك توي دستش نگاه كرد. نزديك بود... نزديك... لحظه ي سفر خيــــلي نزديك بود... و اون روز همه ي مسافراي ديار ستاره با ارابه ي نور مي رفتن سمت اونجا...

 

چشاشو بست و زير لب كلماتي رو زمزمه كرد. بعد قاصدك رو گرفت جلوي صورتش و به آرومي فوت كرد...

قاصدك پرواز كنان در دل شب گم شد...  

 

-----------------------------------------------------------------------------------------

 

پ.ن: نزديكه... نزديك نزديك... واسم دعا كنين...! شايد دفعه ی بعد که اومدم با خبرای خــــــــــــوب بيام...!

تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ January 30, 2004 و ساعت 12:14 PM | لينك ثابت

روزانه نیمچه بلاگ دفتر انشا درباره من
Designed By: Hadi Mohammadi - Temp4Blog | Powered By: Movable Type 4.2 | Hosted By: AriaInfo | RSS | Web analytics
CopyRight © 2003 - 2012 Soudeh.Ir All Rights Reserved