ساعت ۷ بعد از ظهره! خونمون خيلي شلوغ پلوغه، خونه تكوني نداريم، قراره اسباب كشي كنيم! تلفن 24 ساعته زنگ مي زنه، باباجون اينجاست، بابا سرش خلوت شده، مامان خوشحاله، سجاد بيشتر منو اذيت مي كنه، كتاباي شيميم يه طرف اتاق ولو شده، صداي تبريك دبير عربي تو گوشمه، صبا خوشحاله، رومينا خوشحال تر، خاله يه قول بزرگ بهم داده، عيد نزديكه، بابابزرگ ديشب به پيشي مون غذا داد
، پيشيه هم خوشحاله! موشكا هم خوشحاله... موشكا طوطي روميناست...! تازگی ها حالش خيلی خوب شده ظاهرا! خانم اربابي ديروز بهم چي گفته بود...؟ آهان... گفته بود شيريني بيار... امروز چند شنبه است؟!
آسمون چه رنگيه؟ دو دو تا چند تا مي شه؟!
آخ...
چرا دنيا دور سرم مي چرخه؟!
***********************************
هنوز عيد نشده، ولي من از همين حالا پاك خل شده ام...!
انتظار
هم حدي داره! مي دونين، اين روزاي آخر هميشه خيــــــــــــــــلي دير مي
گذره... خصوصا وقتي توي هفته ي آخر سال دو تا امتحان هم داشته باشي!
فيزيك و زيست!
به اين مي گن «قوز بالا قوز» يا به قول دبير ادبيات ترك ما: « گ.. .... ...»!!

خيلي
هيجان دارم! خوشحالم! مامان و بابا هم خوشحالن... از من هم خوشحال تر...
انگار توي يه لحظه ي تاريك كه من داشتم احساس خفگي مي كردم، يه دفعه يه
دريچه پر از روشنايي به روم باز شده! (اين جمله ي ادبي اين وسط چي كار مي
كنه؟!!!!)
من سه تا كار بزرگ كردم! فكر كنين، كه خبر ثمر بخش بودن تلاش هاتون همه پشت سر هم بهتون برسه! توي سه هفته ي متوالي!!
بد
جوري رفتم تو حال و هواي عيد... عيد امسال واسم يه چيز ديگه ست... دلم تنگ
شده... واسه عيد، واسه بهار... بهار من... اصلا چند وقت بود كه بهار از
توي دل من اسباب كشي كرده بود!
*************************************
مثلا
مي خواستم ادبي بنويسم ها... به نوشته ي بهاري... اما نشد...! يه نوشته ي
در هم بر هم و عجيب شد كه دو خط اولش رو كه بخوني، احتمالا فكر مي كني،
نويسنه يه جورايي سرش خورده تو ديوار!!!
اما خوب نوشتن اعصاب درست و حسابي مي خواد! با يه قلب آروم! نه يه قلبي كه
چيزي نمونده از هيجان منفجر شه!!!! همينش هم الآن از سرم زياديه....!

كاشكي هميشه بهار بود... بهار... و عيد...!



