دیگه چیزی به آخر نمونده...! اینو از ﺗﭕش های تند-تند قلب هامون میشه فهمید...! و شاید روز به روز امید هام کم رنگ تر از قبل شد... نمی دونم چرا... شاید اولش خیلی امیدوار بودم... اما کم کم یه صدایی از درونم بلند شد و بهم خندید... «امید مال موقعیه که واقعاً احتمالی وجود داشته باشه....» و با صداش تمام تنمو لرزوند...
اما بعد ديشب دیدم که نه... شایدم امید موقعی قشنگه که توی دل ناامیدی باشه... وقتی تمام مغز های متفکر جهان با محاسبات شون می گن نه...! اما تو امیدواری که آره...!
آره....
آره...؟!