آره! 4 ماه گذشت... و من 4 ماهه دارم تو این شهر درندشت پزشکی می خونم... واقعا اگه برگردین عقب، فکر می کنین اون موقع ها تصور می کردین که من ممکنه چند سال بعد اینجایی باشم که الآن هستم....؟ راستش واسه ی خودم هنوز باورش سخته! رسیدن به آرزویی که 7-8-10 ساله که توی ذهنته، خیلی عجیبه... 
توی جشن ورودی (عجب جشنی بود 1.
دانشگامون خوبه! (بعضی ها (!)کشتن منو از بس گفتن بنویس که چه جوریه!). یه
جمعیت کثیری هم کلاسی دارم که اگه تعدادشون رو گِرد کنین (به کدوم ورشو
کار نداشته باشین!) میشن 100 تا! البته 60% دختریم ها! خلاصه جمعیت اون قدر زیاده که هنوزم در حال دوست یابی هستیم! 2.
دوستان خوبم مونا، نازنین، گلشن، مهسا و مرضيه هم سلام دارن خدمتتون! یه
چیزی حدود 1 ماه طول کشید که این گروه ۶ نفره ی ما شکل بگیره و زندگی
قشنگ بشه! 3.
فضای دانشگاه خیلی صمیمیه و لااقل بچه های پزشکی که همه با هم دوستن و
همدیگرو میشناسن. جاتون خالی کلی هم بهمون می رسن...! تو جشن ورودی به
اندازه ی مصرف یک سال لوازم تحریر دریافت کردیم! از کیف و کلاسور گرفته تا
خودکار! بعدشم یه ساک ورزشی به انضمام مایحتوی
گرفتیم! 7 تومان پول نقد + 5 تومان بن کتاب و کلی مجله هایی که یه عده
بیکار می شینن از صبح تا شب چاپ می کنن رو هم به اینا اصافه کنین! (ما با
اطلاعیه ها موشک درست می کنیم و رو مجله ها نقاشی می کشیم! حال کنین با
این پزشکان با فرهنگ آینده!! 4. .
دانشگامون یه جام فوتبال (شما بخونین جام گل کوچیک بچه های محل) هم راه
انداخته که واقعا باعث شد ما عقده ی استادیوم نرفتنمون رو خالی کنیم!!!
بچه های ما اولش کلی گل کاشتن و بازی اول رو 5-0بردن و بعدشم مسئولین تیتر
زدن که «ترم صفری ها ثابت کردن خیلی هم صفر نیستن»!
)
واسه یه لحظه دلم می خواست اون جا بشینم و زار زار گریه کنم! یا شایدم قاه
قاه بخندم! اصلا کلا حس عجیبی بود... امیدوارم همه یا تجربه اش کرده باشن،
یا به زودی بکنن 


) 

5.
یه نکته ی مهم: اگه یه وقت این طرفا اومدین، پیشنهاد می کنم از ورزش مناسب
پیاده روی به جای آسانسور استفاده کنین، چون سنگین تره! نمونه اش منو مونا
بودیم که حال بالا رفتن از 5 طبق رو نداشتیم و مجبور بودیم با 2 نفر دیگه
که تو صف آسانسور بودن، یا هم سوار شیم. هرچی به مونا گفتم بیا ار پله ها
بریم، گوش نکرد که نکرد. و خلاصه بعد از اومدن آسانسور و سوار شدن دو فرد
مذکور، ما در حال سوار شدن بودیم که افراد فوق الذکر با بدجنسی هر چه تمام
تر در آسانسور رو دقیقا نوی صورت مون بستن! (مونا اگه یه خرده جلو تر بود
اجتمالا بینیش لای در گیر می کرد!
)
و خلاصه ما اونجا نفهمیدیم که گریه کنیم یا بخندیم! (البته فکر نکنید که
ما خیلی چلمنگ بیدیم ها! در مسیر برگشت ما تلافی رو سرشون در آوردیم و با
سرعت در رفتیم که یه وقت بهمون نرسن!)
6. راستی، سر کلاس زبان من و نازنین یه lecture ی دادیم تووووووووووووووووووپ! (اولين بارم بود که لکتر می دادم ولی تقريبا اصلا استرس نداشتم!)
7.
هر کی «مکس» رو ندیده، بره ببینه! اصلا هیچ جای فیلمشو نخواست ببینه،
تیتراز پایانی - اون قسمت عواملشو - ببینه! (این از جمله معدود فیلمایی
بود که بدون اینکه بعضی ها بهمون تذکر بدن که عین آدم تا آخر آخر فیلم رو ببینین، ما خودمون تا آخرش نشستیم!
)
8. راستی کافی شاپ دانشکده مون هم بهتون سلام می رسونه و هر روز از ما پذیرایی می کنه! کلی تو هوای سرد حال می ده!
9.
همين ديگه... فعلا چيزی يادم نمياد که بگم... راستش اولش از دانشگاه خيلی
خوشم نمی اومد اما حالا ديگه عادت کردم و فکر می کنم اون قدرا هم بد
نيست... اما مدرسه واقعا يه چيز ديگه بود... 
تا نوشته ی بعدي....
پ.ن: راستی بارش اولين برف ها رو هم تبريک می گم.

پ.ن۲ :ميگم اينا خيلی خوشگلن نه؟