پارسال این روزا خیلی خسته بودم. همه اش درس بود و درس و درس...! همه اش کنکور، کنکور، کنکور...
و بهمن بود، موقعی که احساس کردم دیگه دارم از پا می افتم...
روز عاشورا بود. صدای دسته ها رو که شندیم، نا خودآگاه یاد یه سال قبل ترش افتادم
که یه هدیه ی عزیز رو توی روز عاشورا گم کرده بودم... دوباره تمام وجودم
از درد سوخت! چه قـــــــــدر دوسش داشتم! یادمه به خودم گفتم که یه نصفه
روز استراحت می کنم و درس نمی خونم... دلم خيلی گرفته بود... نشستم یه
گوشه ای و تو دلم هزار بار آرزو کردم کاشکی اون هديه دوباره پیدا شه...
نزدیکای ظهر بود که مامان اومد تو اتاقم و گفت: «دلم غذای ظهر عاشورا می خواد!! بریم یه مسجدی، حسینیه ای جایی بگیریم...؟!» من
موندم و هر چی اصرار کردم که مامان جان خودمون یه چیزی می خوریم، گوش نکرد که نکرد!
خلاصه
راه افتادیم تو خیابونا... دیر رسیده بودیم... غذا همه جا تموم شده بود...
اون قدر گشتیم تا یه جایی رو پیدا کردیم. رفتیم تو مسجد نشستیم و من هی به
خودم لعنت می فرستادم که ما عین «...» پا شدیم اومدیم اینجا غذا بگیریم...
خوب خودمون یه چیزی تو خونه می خوردیم دیگه...! 
راستش، همیشه هر چه ازم می خواستن می دادم... اما هیچ وقت دوست نداشتم از کسی چیزی بگیرم... حتی غذای ظهر عاشورا... نمی دونم چرا...
يه
خرده تو مسجد نشستيم، تا اين که چند دقیقه بعد، يه آقایی که مسئول غذا بود
اومد و گفت: «غذا داره تموم می شه... اگه بخواین، می تونين صبر کنین. اگرم
دوست ندارین برین! چون ممکنه بهتون نرسه...»
دست
مامان گرفتم و گفتم: «بفرما! بیا بریم دیگه! غذا تموم شده!» مامان هنوز
جواب نداده بود که یه خانومی برگشت و گفت: «می دونی؛ می گن غذای امام حسین
رو باید از لبه ی شمشیر هم که شده بگیری!!! اگه قسمتت باشه، بهت می رسه،
دخترم...
»
عصبانی
بودم... دلم نمی خواست اون جا بمونم... اما دوباره نشستم... چپ چپ به
مامان نگاه کردم و مامان نگاهی بهم تحویل داد که انگار یعنی «خوب راست می
گه دیگه!» و من عصبانی تر رومو برگردوندم...
نمی دونم چه قدر نشستیم که آقاهه دوباره اومد و گفت: «فکر نکنم بهتون برسه...بهتره تشریف ببرین!»
واسه یه لحظه احساس کردم الان دیگه حالم به هم می خوره... مگه من کشته مرده ی غذای اینا بودم آخه! همه اش تقصیر مامان بود... احساس کردم تمام غرور دل تنگ شیشه ایم شکسته... یه جایی ته دلم بدحوری غصه اش گرفت. خیلی حالم خوب بود، بدترم شد.
رو
کردم به مامان و با بغض گفتم: «دیدی؟! خیالت راحت شد...؟! اینم از قسمت
مون! بریم دیگه...!» بدون اينکه منتظر جواب مامان بمونم ، پا شدم و داشتم
می رفتم بيرون، که یه چیزی میخکوبم کرد...
یه پسر بچه بود... با موهای خرمایی لخت بلند و چشای آبی درشت... ساید ۴ یا ۵ ساله... داشت می دوید طرف من... مسحور چشماش شده بودم... اصلا نفهمیدم کی جلوی من ایستاد و ...
اون ظرف غذا رو بهم تعارف کرد...
فقط
هاج و واج نگاش کردم... خندید و ظرف رو جلو تر گرفت... یعنی بگیر... اما
من فلج شده بودم... خيلی سعی کردم تا به خودم اومدم و بالاخره با من و من
گفتم: «نه، من اينو نمی خوام! ماله خودته...!» که بازم خندید و طرف رو
جلوتر گرفت...
هنوزم باورم نمی شد...! قسمت...؟! اون خانوم چی می گفت......؟!
سنگینی
یه دنیا نگاه های حیرت زده رو روی خودم حس می کردم... همه ی اونايی که
منتطر غذای ظهر عاشورا بودن، داشتن به من نگاه می کردن... و من با خودم
فکر کردم «خدايا... این همه آدم این جا بود...! چرا من...؟!» و همون جا
زدم زیر گریه...
و من تا شب چنان حالی داشتم که نگو و نپرس... امید بود شاید، اونی که توی رگ هام دمیده شده بود...
صبح
با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم... هنوزم گيج اتفاقای ديروز بودم...
بابا بود... گفت: «یادته پارسال روز عاشورا چی گم کرده بودی...؟!» و من
انگار که آب يخ روم پاشيده باشن، تازه از خواب پريدم و یه چیزی ته دلم
شروع کرد به تکون خوردن...
«پیداش کردن...!» و اون چیز هر چه که بود، تالاپی ریخت پایین...
هیچ وقت باورم نشد... هنوزم نمی شه.... عجیب تر از اونی بود که بخواد واقعی باشه...
اشتباه می کردم...؟! یا واقعا معجزه ای جلوی چشمانم رخ داده بود...؟