روزهای اردی بهشت کلا روزهایی خوب نبودن. اما هر چی بود، گذشت بالاخره! 
روزهای اردی بهشت کلا روزهایی خوب نبودن. اما هر چی بود، گذشت بالاخره! 
سجاد آدرس اینجا رو داشت، پدر و ماردم اما نه....
نمی دونم چی شد (به داداش کوچولوها عمراً نمی شه اعتماد کرد....
!) که پدرم روزی اینجا رو دید و خوند و ذوق کرد و برای ماردم تعریف کرد....! اما آدرس یادش نموند
و نمی دونم مادرم چه طور پس از یک دوره ی شدید رکود، دوباره تبدیل به یک وب گرد حرفه ای شده....! (از اثرات دوری منه لابد
) و همین چند روز پیش بوده گویا که با یک عدد سرچ ساده با اسم سوده، یک راست به سمت اینجا پرتاب شده ...!
خدايا،
به آن اميدم که اگر روزی چمدان هايم را بستم... و اميدی نبود به بودن و ماندن،
قلب ساکنم، در سينه ای ديگر و برای زمينی هايی ديگر بتپد...
و ريه های سرشار از «اکسيژن مرگم» در وجود ديگري، نفس های زندگی بخش بدمد...
