خدايا،
به آن اميدم که اگر روزی چمدان هايم را بستم... و اميدی نبود به بودن و ماندن،
قلب ساکنم، در سينه ای ديگر و برای زمينی هايی ديگر بتپد...
و ريه های سرشار از «اکسيژن مرگم» در وجود ديگري، نفس های زندگی بخش بدمد...

خدايا،
به آن اميدم که اگر روزی چمدان هايم را بستم... و اميدی نبود به بودن و ماندن،
قلب ساکنم، در سينه ای ديگر و برای زمينی هايی ديگر بتپد...
و ريه های سرشار از «اکسيژن مرگم» در وجود ديگري، نفس های زندگی بخش بدمد...
