سجاد آدرس اینجا رو داشت، پدر و ماردم اما نه....
نمی دونم چی شد (به داداش کوچولوها عمراً نمی شه اعتماد کرد....
!) که پدرم روزی اینجا رو دید و خوند و ذوق کرد و برای ماردم تعریف کرد....! اما آدرس یادش نموند
و نمی دونم مادرم چه طور پس از یک دوره ی شدید رکود، دوباره تبدیل به یک وب گرد حرفه ای شده....! (از اثرات دوری منه لابد
) و همین چند روز پیش بوده گویا که با یک عدد سرچ ساده با اسم سوده، یک راست به سمت اینجا پرتاب شده ...!
و با پدرم - با هم - خوانده اند....
خط به خط، کلمه به کلمه، لحظه به لحظه....
مامان می گفت: « وقتی می خونم، حس می کنم تو همین جایی.... پیش ما....»
و همین یک جمله کافی بود برای یادآوری یک عمر خاطره.... برای وا شدن یک بغض....
کاش بدونن که حس کردن لازم نیست.... من همیشه همون جا خواهم بود....! انگار نیمی از وجودم رو توی دنیای دور کودکی و توی آغوش پدر و مادرم جا گذاشته ام....
تموم خاطرات اون دوران قشنگ رو قاب کرده ام و توی گوشه ی خلوتی از دلم قایم کرده ام....
....و هر وقت دلم می گیره بازشون می کنم و پشت انبوهی از ابرهای سیاه غصه، آروم لبخند می زنم.... به یاد تموم روزهایی که با هم بودیم....
می دونم که اون روزها دیگه تکرار نخواهند شد....
دختر کوچولوتون، امروز اون قدر بزرگ و محکم شده که برای رسیدن به آرزوهاش، تموم پیچ و خم های این جاده ی دور و دراز رو با همه ی وجود تحمل می کنه.... اما هر چه قدر هم که بزرگتر بشه، هنوز هم دختر کوچولوی شماست....
پدرم، مادرم،
دوستتون دارم
با تمام وجود، تا همیشه...
