روزهای اردی بهشت کلا روزهایی خوب نبودن. اما هر چی بود، گذشت بالاخره! 
- مید ترم بیو شیمیم شد 4 از 5. گرچه امیدوار بودم بهتر شه... با این حال همینشم نسبت به ترم قبل هنره
چون کلا بیو 2 شصتاد برابر از بیو 1 سخت تره...! ترم قبل نصف بچه ها یا افتادند یا با 10 پاس کردن! نمره 13 من اون وسط می درخشید
- از بس نمره ی آناتومی مون رو ندادن، ما همین جوری روز به روز اضطراب مون افزايش يافت... (با اون سوالای مسخره ای که داده بود...
)
- امتحان زبان مسخره تر رو هم دادیم. استثنائا چون جا نبود همه پشت سر هم نشستیم! مهسا هم پشت سر من نشست و همه رو از روی من زد...
خیلی خوش شانسه! کاش من تو درسای دیگه از این شانسا داشتم...!
- استاد
آناتومی هم اومد و هنوز عرق امتحانای مید ترممون خشک نشده، گفت 2 هفته
دیگه از کل مبحث ابدومن (شکم) کوئیز می گیرم!!! و ما اعصاب مون بیشتر به
هم ریخت...! (بعدشم گفت به شرطی امتحان رو عقب میندازم که همه راضی
باشن... که یک نفر پاشو کرد توی یه کفش و گفت که نه!!!!!!!!!!!!!

)
- هوا
هم که شد قوز بالا قوز و هی داغ شد و هی آفتاب ساعت 12 ظهر و 3 بعد از ظهر
خرد تو پس سرمون! من هم که تا حالا عمرا ساعت 3 بعد از ظهر به این داغی با
وسیله ای به جز ماشینdaddy م تشریف نیاورده بودم خونه! دیگه بفهمین حال و روزم چه طور بود!

- تو این هیری ویری، چون هیچکی حاضر نشده بود lecture زبان بده، استاد محترم ما رو کاندید نمودند!!! مخالفت هم فایده ای نداشت...

- از
خدا یه چیز بزرگ خواستم و دعا کردم (با وجود اون که شاید تقریبا محال بود)
براورده اش کنه... ازش خواستم این جوری خودشو ثابت کنه... اما نکرد...
یه ذره دلم گرفت... اما طبق معمول مواقعی که دعاهام برآرده نمی شه، این بار هم گذاشتمش به حساب اشتباهای خودم... 
اما انگار زندگی می تونه قشنگ تر هم بشه
- دبروز استاد آناتومی راضی شد امتحان رو یه هفته بندازه عقب! و اون فرد «......» امتحانشو زودتر از بقیه بیاد بده!!!

- از
بس که من از دست این استاد محترم عصبانی بودم، می خواستم نفرینش کنم! اما
فکر کردم که نه گناه داره...! به جاش دعا کردم که یه کنفرانسی همایشی چیزی
توی یه جای دور بذارن که این یارو بره و ما دیگه تا اطلاع ثنویه نبینیمش
بعد از ظهر بچه ها اومدن گفتن که می خواد بره کنفرانس، هلند! و مبحث لگن رو یکی دیگه میاد میگه...
- بر
آورده شدن این دعای ساده م که (در حد یک حرف بود، ولی از ته دل) باعث شد
هر چی که باید می فهمیدم رو بفهمم... خدا خوب بلده حرف بزنه...
- نازنین متن lecture رو واسمون پیدا کرد و الان تقریبا آماده ایم! فردا هم باید ارائه بدیم! (شاید ضبطش کردم و یه تیکه شو اینجا گذاشتم!!!
*)
- فردا
به مناسبت شاگرد اول شدن شاگرد اولمون (با معدلم 17.92) و اینکه بهش
بفهمونیم که دیگه از این کارای زشت نکنه (!) جشن داریم...!!!!

- فردا تولد گلشن هم هست... ناهار مهمونشیم...!

- نتیجه ==> هیچ وقت زود قضاوت نکنین! زندگی فراز و نشیب زیاد داره!

تا فردا!
* امروز اينجا ديدم که سیستم کامنت گذاری صوتی راه افتاده! جالبه! شاید گذاشتمش! کاش می شد پست ها رو هم صوتی کرد!
تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ May 21, 2006 و ساعت 1:19 PM |
لينك ثابت|
نظرات (0)