July 2006 Archives

دستم رو شد....

وسط امتحانام.

نمی دونم چرا همیشه دوران امتحانات رو با تموم سختی هاش تا این حد دوست دارم! شاید واسه اينه كه توي دوران امتحانات به طور فشرده به یه مبحث می پردازی و هم درست هضمش می کنی و هم ارتباطش رو با مطالب دیگه راحت تر برقرار می کنی که باعث می شه یه رابطه ی محکم از اون مطالب توی ذهنت ایجاد شه. بعد ها هم وقتی بر می گردی و مغزت رو به دنبال اونا زیر و رو می کنی، فقط كافيه سر کلاف رو گیر بیاری و ....

امروز من می خوام به یک افشا گری اساسی دست بزنم!!! نه بابا هول نکنین در مورد خودمه...! احساس می کنم انگار تمام عمرم آدم توداری بودم که هیچ کس از سر و تهش سر در نمی آورد، چون هر روز یه چیز تازه توش پیدا می شد...

 ولی امروز چیزی نا گفته نمی مونه...

مدتي پیش دیدم توی یکی از بلاگ هایی که می خونم (وبلاگ بلوط از لوا) بحث جالبی مطرح شده كه خیلی ها رو هم با خودش کشونده. (لینک ها رو گذاشتم) به نظر من بحث فوق العاده ای بود. اگه هر کس اون قدر برای خودش ارزش قائل باشه که مطرحش کنه و اون قدر به قول لوا «شجاعت» که به زبون بیاره...!

 می خوام در مورد خودم افشاگری کنم... که کی هستم و چه طور. برگرشتم و یک دور از سر تا به پای خودمو بررسی کردم تا ببینیم این سوده ای که تاپ تاپ قلبم نوید زنده بودنش رو در درونم میده، کیه...؟!  نه اینکه از کجا اومده... بلکه به کجا می ره...

 تا اونجایی که این کی برد بهم اجازه داد، نوشتم... ولی چون طولانی شد، شاید مجبور شم چند قسمتش کنم.

لا اقل من خودم خوب می دونم که هر وقت افکارم از توی ذهنم به دنیای بیرون می لغزن، یک قدم به واقعیت نزدیک تر می شن...! پس شاید این روشی باشه برای کندو کاو درون خودم و بعد تلاش در جهت افرزایش خوبی ها و رفع بدی ها!


محکم بنشینین که داریم راه می افتیم.


تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ July 9, 2006 و ساعت 8:15 PM | لينك ثابت| نظرات (0)
جمعه، دهم تیرماه 1384، ساعت: 8 صبح

ديروز حالم خيلی بد بود... بد به تمام معنا... نه چیزی خوردم... نه عين آدم خوابيدم و نه عين آدم درس خوندم...

و جالب اينجا بود که نمی فهميدم مشکل کجاس؛ همه هم فهميده بودن من خودم نيستم. اما دليل ساکت بودنمو، دليل اينکه چرا ته دلم همه اش داره می لرزه، چرا همه ش موبايلم رو گرفتم تو دستم و باهاش ور ميرم، و چرا اون آهنگ نفرين چاووشی توی ذهنم ميره و مياد، دليل هيچ کدومو نفهميدم...

تا ساعت ۶ بعد از ظهر... لحظه ای که پامو گذاشتم توی اين دنيای مجازی و توی يک وبلاگ چيز جالبی خوندم... و يادم اومد...

اين روزها، روزهای کنکوره!

فهميدم چه مرگم شده...

تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ July 1, 2006 و ساعت 1:12 PM | لينك ثابت| نظرات (0)
روزانه نیمچه بلاگ دفتر انشا درباره من
Designed By: Hadi Mohammadi - Temp4Blog | Powered By: Movable Type 4.2 | Hosted By: AriaInfo | RSS | Web analytics
CopyRight © 2003 - 2012 Soudeh.Ir All Rights Reserved