وسط امتحانام.
نمی دونم چرا همیشه دوران امتحانات رو با تموم سختی هاش تا این حد دوست دارم!
شاید واسه اينه كه توي دوران امتحانات به طور فشرده به یه مبحث می پردازی
و هم درست هضمش می کنی و هم ارتباطش رو با مطالب دیگه راحت تر برقرار می
کنی که باعث می شه یه رابطه ی محکم از اون مطالب توی ذهنت ایجاد شه. بعد
ها هم وقتی بر می گردی و مغزت رو به دنبال اونا زیر و رو می کنی، فقط
كافيه سر کلاف رو گیر بیاری و ....
امروز من می خوام به یک افشا گری اساسی دست بزنم!!!
نه بابا هول نکنین در مورد خودمه...! احساس می کنم انگار تمام عمرم آدم
توداری بودم که هیچ کس از سر و تهش سر در نمی آورد، چون هر روز یه چیز
تازه توش پیدا می شد...
ولی امروز چیزی نا گفته نمی مونه...
مدتي پیش دیدم توی یکی از بلاگ هایی که می خونم (وبلاگ بلوط از لوا) بحث جالبی مطرح شده كه خیلی ها رو هم با خودش کشونده. (لینک ها رو گذاشتم) به نظر من بحث فوق العاده ای بود. اگه هر کس اون قدر برای خودش ارزش قائل باشه که مطرحش کنه و اون قدر به قول لوا «شجاعت» که به زبون بیاره...!
می خوام در مورد خودم افشاگری کنم... که کی هستم و چه طور. برگرشتم و یک دور از سر تا به پای خودمو بررسی کردم تا ببینیم این سوده ای که تاپ تاپ قلبم نوید زنده بودنش رو در درونم میده، کیه...؟! نه اینکه از کجا اومده... بلکه به کجا می ره...
تا اونجایی که این کی برد بهم اجازه داد، نوشتم... ولی چون طولانی شد، شاید مجبور شم چند قسمتش کنم.
لا اقل من خودم خوب می دونم که هر وقت افکارم از توی ذهنم به دنیای بیرون می لغزن، یک قدم به واقعیت نزدیک تر می شن...! پس شاید این روشی باشه برای کندو کاو درون خودم و بعد تلاش در جهت افرزایش خوبی ها و رفع بدی ها!
محکم بنشینین که داریم راه می افتیم.