پروردگارا! به من آرامش ده تا بپذيرم آنچه را که نمي توانم تغيير دهم، دليري ده تا تغيير دهم آنچه را که مي توانم... بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم... و مرا فهم ده.... تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار کنند. جبران خليل جبران
جمعه، دهم تیرماه 1384، ساعت: 8 صبح

ديروز حالم خيلی بد بود... بد به تمام معنا... نه چیزی خوردم... نه عين آدم خوابيدم و نه عين آدم درس خوندم...

و جالب اينجا بود که نمی فهميدم مشکل کجاس؛ همه هم فهميده بودن من خودم نيستم. اما دليل ساکت بودنمو، دليل اينکه چرا ته دلم همه اش داره می لرزه، چرا همه ش موبايلم رو گرفتم تو دستم و باهاش ور ميرم، و چرا اون آهنگ نفرين چاووشی توی ذهنم ميره و مياد، دليل هيچ کدومو نفهميدم...

تا ساعت ۶ بعد از ظهر... لحظه ای که پامو گذاشتم توی اين دنيای مجازی و توی يک وبلاگ چيز جالبی خوندم... و يادم اومد...

اين روزها، روزهای کنکوره!

فهميدم چه مرگم شده...

پارسال توی همچين روزي، در يک بعد از ظهر جمعه، کنکور تجربی و زبان رو داده بودم و در حالی که هنوز از شوک سوالات بيرون نيومده بودم، آروم و بی اميد روی تختم دراز کشيده بودم و چاووشی توی گوشم نفرينش رو می خوند و من با نا اميدی تمام داشتم حساب می کردم که رتبه ام چند می شه. ۵۰۰؟ ۶۰۰؟ شايدم ۷۰۰...؟  اصلا شايدم رفت برای سال ديگه!!!!  

لحظه های تلخی بود. اون هم برای من که هميشه ساکت بودم و صبور. به مامان گفته بودم که بد نبود؛ ولی اون از قيافه م همه چيز رو فهميده بود و با اينکه هيچی نمی گفت، اما می دونستم حالش از من بدتره...

خيلی چيز بديه اين کنکور... وقتی تو يک سال تموم از همه چيت می گذري، يک سال از زندگيت عقب می افتی تا بلکه شايد شايد شايد به آرزوهات برسی...

و با اين حال من سال کنکور (نه روز کنکور!) رو دوست داشتم... چون با اينکه يک سال از عمرم رو ازم گرفت، اما چيز ارزشمندی بهم نشون داد...

خودمو...

من با کنکور به خودم و به آرزوهام رسيدم و ياد گرفتم که به خودم ايمان داشته باشم... و شايد اون روز خواست خدا بود که وقتی کليد سوالات اومد، ديدم که تمام اون سوالاتی رو که با ترس و واهمه و شک جواب داده ام و به خيال خودم همه شون غلط بود، درست بوده اند...

و دلم آروم گرفت...

اما هرگز اون بعد از ظهر تلخ و ساکت جمعه رو فراموش نمی کنم... لحظه ای که يک دفعه احساس کردم باری از پشتم برداشته شده، و جای خالی وزنی رو احساس می کردم. و نمی دونستم بايد خوشحال باشم که تموم شد با غمگين از اين که دوباره شروع خواهد شد. و بالاخره تصميم گرفتم کمرم رو راست کنم و اطرافم رو ببينم... و تعجب کردم وقتی ديدم دنيا چه قدر عوض شده...

امروز کنکوری ها همه حالشون عجيب و غربيه... دل همه شون الآن جايی بين آسمون و زمين داره پرسه می زنه، قادر به درک مکان و زمان نيستن و احتمالا دارن فکر می کنن که يعنی واقعا تموم شد...؟!!!

کجای کارن......................................؟! 

تازه شروع شد...!!

تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ July 1, 2006 و ساعت 1:12 PM | لينك ثابت| نظرات (0)

نام:
آدرس ایمیل:
آدرس Url:
روزانه نیمچه بلاگ دفتر انشا درباره من
Designed By: Hadi Mohammadi - Temp4Blog | Powered By: Movable Type 4.2 | Hosted By: AriaInfo | RSS | Web analytics
CopyRight © 2003 - 2012 Soudeh.Ir All Rights Reserved