انگار همين ديروز بود كه پاهاي سستم - سست از آمدن و هراسان از ماندن - خاك اين سرزمين دور
را لمس كرد... و انگار ساعتي پيش بود كه كوله بار سفرم را تند تند بستم،
با هزاران اميد و آرزو. از همه ي پل ها گذر كردم و همه چيز را پشت سرم رها
كردم... به اميد فرداهاي بهتر...