پروردگارا! به من آرامش ده تا بپذيرم آنچه را که نمي توانم تغيير دهم، دليري ده تا تغيير دهم آنچه را که مي توانم... بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم... و مرا فهم ده.... تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار کنند. جبران خليل جبران
باد ما را با خود خواهد برد...

انگار همين ديروز بود كه پاهاي سستم - سست از آمدن و هراسان از ماندن - خاك اين سرزمين دور را لمس كرد... و انگار ساعتي پيش بود كه كوله بار سفرم را تند تند بستم، با هزاران اميد و آرزو. از همه ي پل ها گذر كردم و همه چيز را پشت سرم رها كردم... به اميد فرداهاي بهتر...

و انگار همين چند دقيقه ي قبل بود كه تمام خاطرات سبزم را بسته بندي كردم و در كوچك ترين صندوقچه ي قلبم، در سوت و كور ترين كنج بي عابر ذهنم قايم كردم، مبادا كه دوباره ببينم شان و به يادشان بازگردم...


و حالا، امروز كه يك سال مي گذرد از آن روزها، انگار كه همين چند دقيقه ي پيش بود... و قدرت آن خاطرات پنهان شده آن قدر زياد است كه هر وقت بازميگردم به اينجا، به اين كوير دور، با تمام نيروي شان براي بيرون آمدن از صندوقچه ميكوشند و من را ذره ذره مي سوزانند...


* دلم گرفته است... دلم گرفته و انگار هرگز خوب نخواهم شد... خاطرات قديمي ام مثل يك فيلم كوتاه جلوي چشمانم رژه مي روند... و من مي بينم شان... به همان روشني و وضوح روز اول...



انگار همين ديروز بود كه پشت در باشگاه ايستاده بودم و به عظمتش نگاه مي كردم... به مردي كه من 15 ساله را راهنمايي مي كرد و من حواسم جايي ديگر بود... جمله ي آخر تنها چيزي بود كه شنيدم... «بالاخره شيمي رو مي خواي يا زيست...؟» داشتم هاج و واج نگاهش مي كردم كه دوباره گفت «بايد يكي رو انتخاب كني!» من اما باز نمي شنيدم... جايي ديگر بودم، يك جاي خوب... «سوده؟! آقا داره ازت سوال مي كنه!» و من بالاخره به زور برگشتم به زمين... «بله؟!» ابروهايش را برده بود بالا. «بالاخره شيمي يا زيست؟!» و من گيج و منگ بي آنكه بفهمم چي دارم مي گويم فورا گفتم: «شيمي!» و از آن روز شروع شد...

 گاهي فكر مي كنم آن روز من نبودم كه گفتم شيمي... كس ديگري بود كه ندا داد... و گرنه تا آن لحظه من و شيمي رابطه مان مثل رابطه ي سوده و بقال محل بود!

 ... و انگار همين ديروز بود... خانم «ش» من رو براي خوندن شارژ مي كرد... هر چند وقت يك بار مي رفتم پيشش و اشكالاتم را رفع مي كرد... شده بودم دختر نداشته اش... من را كه مي ديد انگار مي شكفت... و انگار همين چند دقيقه ي پيش بود كه شنيدم تصادف كرده و حالش هيچ خوب نيست و تمام تنم يخ زد... و گاهي از خودم بدم مي آيد كه هيچ وقت فرصت نكرده ام بروم ببينمش و ازش به خاطر همه چيز تشكر كنم...

 و با اين حال من خيلي زود شيمي را، خانم «ش» را، آرزوهايم را، فراموش كردم... و انگار همين ديروز بود كه صداي پاهاي يك ناخوانده را شنيدم... كه مي خواست خودش را درونم جا بدهد... و ترسيدم... وحشت كردم از اشتباه... و تمام راه ها را بستم و روي شان را با پارچه ي سفيد پوشاندم و به خاك سپردم، آرام... كه نه تنها دنيا، كه هيچ انساني را باور نداشتم....

 * برق ها رفته است و من هر لحظه بيشتر بغض مي كنم... ياد آوري روزهاي رفته برايم در عين زيبايي شان، پر از درد است... شايد همين با هم بودن است كه برايم عزيز شان كرده... اما حتي فكر كردن بهشان هم برايم سخت است... چه برسد به نوشتن... نمي دانم آخر اين چه دردي است كه اين قدر سنگين است... حس مي كنم چيزي راه گلويم را بسته، نفسم انگار در نمي آيد... آه  خدايا... چه قدر دلم گرفته.........

 ... و انگار همين ديروز بود كه من 16 ساله، بدون شيمي، خسته از راه، خسته از زيستن، خسته از بودن، پا گذاشتم در يك مسير جديد و شيمي را دوباره آوردم كنار خودم... و او هم مرا برد. خيلي دور از ذهن نيست اگر بگويم حتي باعث نزديكي من و «ص» هم خودش بود...

 و ما همه با هم آغاز كرديم... شيمي بهانه بود. براي با هم بودن و ماندن. كنار هم نگه مان داشته بود. و چه لذتي داشت... سر كلاس مي نشستيم و ذره ذره اش را مي بلعيديم... انگار همين ديروز بود كه با «غ» دعوايمان شد! آن همه چه دعوايي... و «ص» چه قدر خوشش آمده بود كه من چه طور محكم روي حرف خودم ايستاده ام!

 و همين ديروز بود انگار كه اولين روياهايمان رنگ واقعيت گرفت... المپياد شيمي، زيست، آزمايشگاه شيمي... همه نتيجه هاشان را با هم دادند... و من سر از پا نمي شناختم... بي توجه به سختي مسير بعدي... و شكستي تلخ...  

 و بالاخره آن روز رسيد... با آنكه تلاشمان را كرده بوديم، يك سوال مسخره، يك سوال آسان، كه مغزمان را قفل كرده بود، ما را از ادامه ي راه بازداشت... همه مان را...

 و آن روز من خودم را در اتاق حبس كرده بودم. و مامان هي مي آمد پشت در و گريه مي كرد و بابا هم نصيحتم مي كرد... هيچ كدام شان فايده اي نداشت... شده بودم يك زخم خورده كه از زمين و زمان نفرت دارد...

 فردايش امتحان شيمي نهايي داشتم... از قصد هر سوال مزخرفي را كه ديدم، چرت و پرت جواب دادم... شايد جز سوال آخر كه ازش خوشم آمد... بعدها گفنتد فقط 3-2 نفر جواب آن را كاملا درست نوشته اند... كه دو تاي شان نمره شان خوب شده بود و يكي نه... 

 ... و انگار همين دقايقي پيش بود كه من دفترم را باز كردم و بي مقدمه نوشتم:

نه من از تيك تاك لحظه ها در امان ماندم

 نه چشمان روشن صبح...

من در پشت در هاي هميشه بسته

و او،

در گرگ و ميش ابدي

حقيقت دارد آيا،

كه من شكست خورده ام...؟!



و هق هق گريه را سر دادم... آن روزها در و ديوار اينجا هم برايم تابلويي بود از غم. به زور لبخند مي زدم و با يك اشاره به گريه مي افتادم...


* انگار بالاخره اشك هايم دارند سرازير مي شوند... تند تند و روان... چه قدر عجيب است كه تو روزها و ماه ها در ورودي خاطرات را به قلبت ببندي و بعد يك روز آنها كورمال كورمال درون تاريكي محض كه نگهبان نمي بيندشان، اين چنين راه شان را به درون باز كنند... چه قدر خوش حالم كه برق ها رفته اند....

 آن روزها دوباره داشتم ذره ذره آب مي شدم... كه باز هم خودش نجاتم داد... سوده ي 17 ساله، مسافر اصفهان بود. براي مسابقات آزمايشگاه كشوري...  يافتن ده ها دوست جديد، شنيدن از راهي كه آنها آمده بودند، از غصه هاشان، از تلاش شان، انجام آزمايش هاي جديد، همه و همه من را دوباره از نو ساخت.

 و انگار همين ديروز بود كه دوباره شروع كرديم. محكم و مقتدرانه... براي جديدترين هدف مان...

  همه چيز را خوب يادم هست. تقريبا دو سال گذشته از اولين روزي كه اسم انجمن فارغ التحصيلان «ا.ك» را شنيدم... چندين بار با «ا.ش» صحبت كرده بودم و چه ذوقي داشتم از اين كه بالاخره مي توانيم آرزوهاي بر باد رفته مان را به بقيه هديه بدهيم...


* گاهي مي انديشم كه علم زيباست... اما تنها يك بهانه است... يك دليل... يك راه... براي زنده بودن... با هم بودن... ماندن... براي رشد ذهن هاي كوتاه... براي ديدن دنيا... براي ديدن مردم... خدا... براي اشك ريختن... براي خنديدن... و براي رفتن......

 و بالاخره در آن روز زمستاني، «ص» و «ش» اسمم را با اصرار براي راي گيري كميته علمي نوشتند و من كانديدا شدم. با اين كه هيچ كس آنجا مرا نمي شناخت، راي آوردم... ديگر سر از پا نمي شناختم...

 راه درازي آمده بودم كه قدر يك دنيا تويش تجربه نهفته بود. دلم مي خواست هر چه داشتم و نداشتم به بقيه بدهم... و چه قدر خوش حال بودم....

 ولي حيف كه هيچ وقت نتوانستم... چون نبودم.

 اين بار هم نيستم.


هستم، اما بودنم تفاوتي ندارد با نبودنم....


آمدم، به خاطر «ر»، كه بهش قول داده بودم...

 به خاطر «ص»، كه چند روزي تنها نباشد...


به خاطر «س» كه از رتبه ي چهارصدش هراسان بود و هر روز پشت تلفن برايم از ترس تازه اي مي گفت...


و حالا باز دارم مي روم.


بايد بروم... بي آنكه بخواهم...


يك روز بهم گفنتد: «داري مي روي... ولي اينجا را فراموش نكن....»


گفتم كه نمي كنم... كه نيمي از وجودم را اينجا جا گذاشته ام...


و باز دارم مي روم... به خاطر هيچ كس... به خاطر همه........


* برق آمده است و ديگر نمي توانم اشك بريزم... چراغ ها انگار دلم را روشن تر كرده اند.... دنيا بدون نور خيلي دلگير است... خدايا...! روشنايي ات را از هيج قلبي نگير... هرگز...

 مي دانيد، شايد نوبت من باشد اين بار كه بگويم...:

 «اي سرزمين دور!    من     دارم مي روم، اما    تو    ، مرا فراموش نكن....»


باز خواهم گشت...

 -------------------------------------------------------------------------------

 پ: اگر نفهميديد چي به چيه، اشكالي نداره... كامنت نذارين...

تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ August 11, 2006 و ساعت 1:27 PM | لينك ثابت| نظرات (0)

نام:
آدرس ایمیل:
آدرس Url:
روزانه نیمچه بلاگ دفتر انشا درباره من
Designed By: Hadi Mohammadi - Temp4Blog | Powered By: Movable Type 4.2 | Hosted By: AriaInfo | RSS | Web analytics
CopyRight © 2003 - 2012 Soudeh.Ir All Rights Reserved