September 2006 Archives

ای سبدهاتان پر خواب...!

سلام! I'm back! بعد از یک قرن (ماه) و اندی.... مدتی طول کشید تا تونستم خودم و جمع و جور کنم و دوباره نوشتنو از سر بگیرم.... راستی، از همه چی بی خبرین...!

توی این دو روزه کلی کار عقب مونده انجام داده ام، یا قراره بدم.... از چک کردن وبلاگ هایی که 2ماهه نخوندم و کامنت دادن گرفته، تا جواب دادن به ای میل هام که مدت هاست مونده و کارهای پستی و بانکی و خرید های باقی مونده و حتی تغییر دادن دیزاین صفحه ی اول group کلاس....

و اما اونچه توی این یه ماه رخ داد:

1. دو سه روز رفتم به اون سرزمین دور و برگشتم، با نهایت افسردگی...

2. خودمو کشتم و جهت حفظ یک و نیم مثقال آبروی کسب شده، 4 صفحه (!) آناتومی سر و گردن - مبحث جمجمه رو برای ترم بعد خوندم و بعد دیدم که نه خیر... بی خیال آبرو و اینا.... ما این کاره نیستیم!!!! 

3. رفتم تعلیم رانندگی اونم به زور مامان و خاله ام! (من هم چنان آژانس رو ترجیح می دم) از بس تو گوشم خوندن که تو پس فردا میشی «....» این مملکت، اون وقت می خوای رانندگی بلد نباشی که دیگه غرور حرفه ای م خدشه دار شد!!! (لعنت به اون دنیای که ارزش آدم ها توش به مدرک تحصیلی شون و گواهی نامه شون و رقم رتبه ی کنکورشون و ..... همه ی اینهاست....). خلاصه رفتم و دیدم که گاز دادن تو خیابون خیلی هم بد نیست!!! اونم واسه من که ظاهرا تنها هنورجویی بودم توی دوره ام که اصلا از گاز دادن نمی ترسه! (خدا به خیر کنه....) اون وقت من رو روز امتحان تصور کنید که با دنده یک عین مورچه می رفتم تا خود افسره گفت برو دنده 2 و بلافاصله بعدش هم گفت پارک دوبل.... خلاصه افسره اون قدر حرف زد و سوال کرد و هی سوده جان بابا برو چب سوده جان بابا برو راست کرد و .... خلاصه ما قبول شدیم...! نفهمیدم اگه غیر از من و زینب که هر دومون دانشجو بودیم (اون پلی مر می خوند) اگه دختر اولیه هم یه خرده فک زده بود و از خودش و رشته اش گفته بود، افسره دو بار خاموش کردنشو می بخشید یا نه.... نمی دونم... شایدم نمی بخشید... من که ترمز دستی رو یادم رفت بکشم، فقط تذکر داد. اما رد نشدم...

4. سه شنبه رفتم انتخاب واحد و هر کی از راه رسید تبریک گفت و من خوش حال بودم. ولی باز ته دلم یه جایی می لرزید... مونا به هر کی که می رسید می گفت: « به من تبریک بگین!آخه من دوستشم!». به جان خودم اگه به مونا به جای من تبریک می گفتن، منم راضی تر بودم

5. توی این یه ماه کلی تو افکار روزمره ی خودم وول خوردم... از بین کتابابیی که خوندم یکیش خیلی برام عجیب بود.... «سه شنبه ها با موری»... باور کنید حاضر بودم 20- 10 جلد ازشو بخرم و به تک تک تون هدیه کنم... ولی فروشندهه گفت که آخرین جلدمونو به تو دادم....

6. از وقتی که خوندمش، مدام یه جایی تو قلبم، یه جایی که خودمم نمی دونم کجاست، یه دفعه شروع می کنه به لرزیدن... و عجیب هم نیست. من از لحظه ی مرگ نمی ترسم... اما از بعدش... نمی دونم... این روزها هر بار که از پیش کسی می رم - مخصوصا مامان و بابا - اون قدر نگاهشون می کنم که نگاهشون توی ذهنم حک شه.... محکم محکم... عین حکاکی روی سنگ... که هیچی از بین نبردشون. هر لحظه فکر می کنم که شاید این لحظه ی آخر من باشه، یا لحظه ی آخر اون هایی که دوست شون دارم... توی فکر تنظیم یه لیست هستم. از کارهایی که قبل مرگم باید انجام بدم. می خوام بذارم تو کیفم که یادم نره. می خوام حساب هامو با خدا نصفیه کنم.... می خوام روزهای زنده بودن باقی مونده م رو طوری سپری کنم که انگار هر لحظه ممکنه پر بکشم.........

7. این روزها عاشق این دو تا آلبومم: تو خیال کردی بری (سیروان خسروی)، ایستگاه اول (گروه واران). تنظیم هر دو تاش از سیروانه و گاهی حس می کنم اون قدر حرفه ای کار کرده که «....» و پیمان خواننده ی گروه واران هم آن قدر با احساس خونده که باز هم «....»!! (نمی دونم چی تو سه نقطه ها بنویسم! منظور نهایت زیبایی کار هاست.... شما با هر چی خواستین پرشون کنین!!!) آهنگی هم که توی بلاگ گذاشتم، نمونه ی آهنگ چهارم گروه وارانه، که از همه بیشتر دوسش دارم...

8. این روزها خیلی کم می نویسم... بر عکس روزگاران قدیم که بی نوشتن می مردم... دلیلش هم بماند. یه مسئله ی خصوصی است بین و من خودش (نوشتن!) راستی امروز دفتر های قدیمیم رو در آوردم، ببینیدشون! دفتر های یادداشتم هستند.... و اون پوشه ی صورتی بخشی از چیزهاییه که پشت صفحه ی مانیتور نوشتم... ولی هرگز پست نشدند.... فقط بعضی هاشون پرینت شدن و توی اون پوشه خودشون رو قایم کرده ان.... (راستی جلد دفترهامو هم ببینید..... کودک درون من یکی که هرگر بزرگ نشده!!! شاید اگه خجالت نمی کشیدم هنوز هم می رفتم از این دفتر های رنگارنگ می خریدم)

9. شاید سعی کردم باز هم مثل قدیم ها باشم... فعال و دست به قلم...

10. یک شنبه دانشگاه بودم. پیش یکی از کارمندان. نامه ی ای بهم دادند در مورد ناقص بودن قسمتی از پرونده ام. یکی از دست نوشته هایم رو اونجا جا گذاشتم. و اون خانم و هر کسی که توی اون اتاق بود، همه اش رو از اول تا آخر چندین بار خونده بودن... و آخر سر هم روز سه شنبه بهم تحویل دادن و بعد از کلی تعریف و تمجیدُ گفتن که لطفا نسخه ی کامل پاک نویس شده اش رو هم رد کن بیاد..... انگار یه خرده انرژی گرفتم....بهش نیاز داشتم...

۱۱.  روزی

      خواهم آمد و پیامی خواهم آورد

      
در رگ ها نور خواهم ریخت

                           و فریاد سر خواهم داد:

                           ای سبد هاتان پر خواب!

                                   سیب آوردم،

                                          سیب سرخ خورشید


تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ September 20, 2006 و ساعت 1:37 PM | لينك ثابت| نظرات (0)
روزانه نیمچه بلاگ دفتر انشا درباره من
Designed By: Hadi Mohammadi - Temp4Blog | Powered By: Movable Type 4.2 | Hosted By: AriaInfo | RSS | Web analytics
CopyRight © 2003 - 2012 Soudeh.Ir All Rights Reserved