شبه. ۵/۱۲ شب. یه شب دیگه... عین همه ی شب ها.... حس می کنم انگار شب که می شه و خورشید پلک های سنگین شو می ذاره روی هم، تازه ی تازه روحم یکی دو سانت از تن خسته م فاصله می گیره... انگار غل و زنجیر های پوسیده ی اسارتشو کمی - فقط کمی - بازتر می کنه... و بعد با چه شوقی پر می کشه، اونم با دو تا بال نصفه و نیمه ی شق و رق... شایدم فرشته های نگهبان آسمونا، شب ها از اون بالا نردبون می فرستن پایین... وگرنه با این بال ها که...