الآن که دارم اینارو می نویسم، پنجره ی اتاقمو محکم بسته م، پرده رو سفت کشیده ام، چراغ اتاقو خاموش کرده م، در رو هم با هزار بدبختی و دنگ و فنگ یواش یواش بستم که هم اون نتونه بیاد تو، هم کسی از خواب بیدار نشه... خودم هم دقیقا گوشه ی سمت راست اتاق کنار کتابخونه کز کردم رو زمین و خودمو چسبوندم به دیوار... یه چشمم به دره، یکیش به پنجره... مبادا بیاد....
همه اش از پشت در اتاقم صدای خش خش میاد... می دونم اونجاست... یه جایی توی خونه قایم شده... همه ی اسباب و اثاثه برام شدن عین اون... به هر طرف که برمی گردم،انگار اونو می بینم... دست و پام به هر چی که می خوره عین برق گرفته ها بر میگردم، نکنه اون باشه....؟!!! با هر صدایی که از هر چی در میاد، یه دفعه ۶ متر میپرم تو هوا و قلبم محترمانه و مودبانه میاد توی دهنم....
مطمئنم پشت همین در کمین کرده تا من در رو باز کنم.....
خدایا کی صبح می شه...؟!!
یکی نیست به من بگه آخه تو دیگه چرا...؟!!! توی منظم و مرتب و با برنامه.... چرا دیگه داری ساعت ۱۲ شب فیزیولوژی می خونی....؟! نمی شد وقتی همه خوابیدن تو هم بخوابی که این لحظه ها رو نبینی....؟!!۱(اون وقت بچه های مردم میان تا از تو چهار تا فوت و فن یاد بگیرن! نمی دونن کوزه گر از کوزه شکسته آب می خوره....)
oh my god...!
خودشو کوبوند به پنجره.... !!
البته برای کم نیاوردن هم هست لابد! نشستم واسه مونا و مرضیه برنامه ریختم که ۱۰۰ صفحه فیزیو بخونن!!!! اون وقت خودم هنور تموم نکردم! (اگه این مزاحم لعنتی نبود هاااا....) دقیقاً سر پمپ سدیم پتاسیم بودم و داشم می خوندم که وزن زیر واحد آلفا صد و .... که تالاپی خودش رو از توی پنجره انداخت روی تخت اتاقم....!!
همچین نفسم بند اومد و ضربان قلبم سر به فلک گذاشت که فقط تونستم آروم آروم در حالی که خودمو به دیوار می چسبوندم و چشممو ازش بر نمی داشتم، از جام بلند شم....و زیر لب با صدایی که انگار از ته یه چاه ۳۰۰-۲۰۰ متری در میومد، بگم:
« کمــــــــــک.... »
و بالاخره گروه نجاتی متشکل از چند نفر ریختن تو و من خودم با سرعت نور در رفتم و پشت سرم رو هم نگاه نکردم.... تا وقتی که مطمئن شدم دیگه تو اتاقم نیست....
همه اش چند صفحه بیشتر جلو نرفته بودم (دقیقا سر نمودار پتانسیل عمل) که دوستش که از پنجره نتونسته بود بیاد تو (چون بستمش، پرده رو هم کشیدم....) از یه جای دیگه اومده بود تو....! (کجاش بماند....) و داشت توی راهرو رژه می رفت.... منم که می دونستم دیگه همه خوابن و فریاد رسی نیست، پاورچین پاورچین رفتم طرف در، طوری که منو نبیته.... و تق! در رو محکم بستم و محکم تر هم قفل کردم! رو تختیمو هم جمع کردم و انداختم زیر در که لای در هم بسته شه!!!
تازه دارم به این فکر می افتم که نکنه اینها امشب اینجا family reunion دارن...؟! آخه هی صدای خوردن شون به در و پنجره میاد.... یکی هم پشت پنجره ی اتاقمه ولی هیچ گونه راه ورودی نداره - خوش بختانه!
یادم باشه فردا یه اسلحه واسه خودم جور کنم....
واقعاً در تاریخ زنگی بشری موجودی زشت تر، ترسناک تر، چندش آور تر (با اون شاخک های درازش) از سوسک هم پیدا می شه....؟!!! ببر و پلنک و شیر و اینا همه یه طرف، این سوووووسک یه طرف! (البته مار و عقرب و تمساح و کوسه هم همون طرف!)
دیگه صدایی نمیاد.... میرم ببینم بند و بساط گردهم ایی شونو جمع کردن یا می خوان منو غافلگیر کنن.... plz pray for me
خدایا.....! چرا سوسک رو آفریدی؟!
ساعت ۱۲:۴۵ دقیقه بامداد، جمعه، ۱۴ مهر ماه
پ.ن: شنبه، ۱۵ مهرماه ==> رفته بود.... ولی تا صبح نفهمیدم چه طور خوابیدم...