شبه. ۵/۱۲ شب. یه شب دیگه... عین همه ی شب ها.... حس می کنم انگار شب که می شه و خورشید پلک های سنگین شو می ذاره روی هم، تازه ی تازه روحم یکی دو سانت از تن خسته م فاصله می گیره... انگار غل و زنجیر های پوسیده ی اسارتشو کمی - فقط کمی - بازتر می کنه... و بعد با چه شوقی پر می کشه، اونم با دو تا بال نصفه و نیمه ی شق و رق... شایدم فرشته های نگهبان آسمونا، شب ها از اون بالا نردبون می فرستن پایین... وگرنه با این بال ها که...
امروز انگار سه شنبه بود... روز عید فطر بود... هنوز باور ندارم که به این زودی ها تمام شده باشد... آخه من هنوز آدم نشده بودم.... لب مرز آدمیت و «...» داتشم دست و پا می زدم که گفتن هورا و دامبول و دیمبول و گل و بلبل که عید شد...
این روزهای آخری دیگه نا نداشتم. پامو که از در خونه می ذاشتم تو، همون جلوی در می افتادم روی زمین و چرت می زدم تا دم افطار... و با این حال، باز هم امروز که صدای الله اکبر اومد، دلم گرفت... بغض کرد و یه دفعه پر کشید... هوای سفره ی افطار به سرش زد، هوای اسما الحسنی قبل افطار که صداش انگار با بند بند وجودم پیوند خورده و من رو با خودش می کشاند تا یک نامعلوم... هوای صدای قرچ قرج کنجد های نان بربری داغ و برشته ای که مامان بزرگ می خرید («آخه بچه ام نون بربری خیلی دوست داره...») همراه طعم پنیر و مزه ی خنک تره زیر دندان هایم...
انگار نان و پنیر و سبزی دم افطار لذیذ ترین ولیمه ی تمام دنیاست... لذیذ تر از شیشلیک ها و کباب روسی های البرز... حتی خوشمزه تر از نیمرو هایی که سال ها پیش بعد کلی کوه پیمایی توی ایستگاه ۳ می خوردم... ایستگاهی که می گویند دیگر نیست... عین ماه رمضان... عین ذوق فرا رسیدن عید و زوم کردن روی چهار گوشه ی تصویر ۸-۷ تا کانال بلکه یکی شان گل و بلبل نشون بده... و دلم عجیب تنگ خواهد شد برای همه شون...
همه اش غصه اش برام موند... که چرا... چرا حتی یک جز قرآن هم نتونستی بخونی؟؟! همه ش تقصیر فیزیولوژی بود؟! یا تقصیر جمجمه های بخت برگشته ای که باید شونصد تا فرو رفتگی و برآمدگی و سوراخ روشون رو حفظ می کردی...؟! شایدم تقصیر روزه های بی سحری ای بودی که می گرفتی و روح ت رو توی یه کالبد خسته حبس می کردی
... شاید... شاید... شاید... اون قدر بهونه هست که بتونم واسه عالم و آدم بیارم...
...و با همه ی این حرف ها، انگار همون یک دقیقه ی قبل افطار هم کافی بود که دلم روشن بمونه... یک دقیقه ای که چشامو محکم می بستم و یه دیوار می کشیدم دور خودم، تا هیشکی تو نیاد. انگار با چشمهای بسته می تونستم مسافت طولانی خودم تا خدا رو توی فاصله ای همون یک پلک بر هم زدن طی کنم.... و خدا هم دلم رو نمیشکوند... عین یه ماهی تالاپی خودش رو می انداخت توی حوض قلبم... و چه لذتی می بردم... تمام آرزوها و درد دل هامو از توی لوب پس سری ام می کشاندم توی لوب پیشانی و همه شان آنجا با هم گلاویز می شدند! گمون می کنم بالاخره هر بار یکی شون پیروز می شد و احتمالا از توی سینوس فرونتال ام خودش رو پرتاب می کرد بیرون و همون می شد حرف های اون روز من و خدام...
راستش امسال یاد گرفتم که حتی اگه دور و برم اندازه ی قطره های دریا آدم هست که جلوی من مثل برکه های کوچکی اند مقابل جویبار، اگر اونها توی دل برکه شون یک دونه ماهی هم نیست و من پرم از ماهی های گلی و اگر من یک دریا دارم که به خاطرش جریان داشته باشم، ولی اونها دارن توی زمین فرو می رن، باز هم می تونم دعا کنم... حتی دعای اینکه اون قدر بارون بیاد که هممون رودخانه های بزرگ بشیم و بریزیم به هم... به اقیانوس...
خدایا من کی آدم می شم...؟! کی بزرگ می شم......
**************
امروز رفته بودم لباسم رو برای عروسی هفته ی بعد تحویل بگیرم. امتحان جمجمه هم یک هفته عقب افتاده و من اینجا سر استخوان پالاتین گیر کرده ام و دیگه این چند صفحه ی آخرش رو خواندنم نمی آید!!!
دارم به این فکر می کنم که چه طور شد که مسیرم از پارک وی به خیابان قائم مقام کج شد و چطوری از انتشارات تیمورزاده سر در آوردم و چه طور درست در روزی به اونجا رسیدم که قیمت کتاب های مورد نیازم رو کرده بودند ۱۰٪ پشت جلد و چه طور همین جوری کشکی ما رو در قرعه کشی سالانه شان شرکت دادن و چه طور اسم من از توی ظرف در آمد و چه طور منوچهر آذری خواندش........ همه اش با یک خدا گفتن زیر لب...
گاهی می ترسم... می ترسم از اینکه خدا بهم امید داشته و هی نشانه های کوچک می فرستاده و من هی نمی بینم شون یا ساده از کنارشون رد می شم... و فردا سرم فریاد خواهد کشید که خودت نخواستی باور کنی دوستت دارم....
**************
خدایا...
بال هامو نبند... تنها چیزی که برای به تو رسیدن دارم.... شب ها که می آیم دم خانه ات، نردبان را هم بینداز پایین... شایدم بال ها یاری م نکنن... می دونی که...
***************
«استخوان کامی یا پالاتین، در قسمت خلفی سقف............»
....
