رم سه ای بودن یعنی یک اشتباه بزرگ! یعنی بی خوابی! یعنی خونه نشینی!
یعنی صبح تا شب کلاس داشتن! یعنی همه اش فوق العاده! یعنی درس خوندن، درس
خوندن و بازم درس خوندن و کلی یک حیوان بد بخت را زدن! و اینکه تازه
بیایند و بهتان بگویند که شماها چرا درس نمی خونید؟!! (جان.....؟!
)
************
هر
شنبه امتحان داریم (کورس، میدترم، پرسش شفاهی!، کوئیز) و عمق فاجعه اون
قدر زیاد شده بود که حتی استاد انقلاب هم می خواست امتحان بگیره!
(صحنه
ی مقابل رو تجسم بفرمایید: استاد اعلام فرمودند که شنبه امتحان داریم و
کلاس رو تعطیل نمدند. یک دفعه تمام افراد ردیف های جلو - چست و چابک (!)
با انواع و اقسام پرش ها - افتادند روی استاد!!! یکی هم از این طرف بانگ
بر آورد که آی ملت در رو ببندین نذارین در بره!!!!! و خلاصه داد و بیداد و
بزن و بکش و گریه و زاری و ... تا اینکه بالاخره پس از ۲ روز (!) با دخالت
موثر نماینده ی دخترها قضیه حل و فصل شد...
)
***********
خسته ام... تمان بدنم، تمام روحم خرد شده... به قول مونا بعد کورس فیزیو قلب که «قلبم درد می کنه»...!
این روزها از شدت خستگی بچه ها از هر فرصتی برای تفریح استفاده می کنن... چه یک ساعت وقت خالی بین برنامه ای باشه، چه یک عدد حرف جالب از سوی استاد، چه یک پارازیت باحال...! عین میمون دو ساعت می خدنیم!! به یاد روزهای خوش دبیرستان که چه کارها که نمی کردیم... تا یک موضوع خارج از بحث سر کلاس پیش میاد، این قدر سر و تهش رو می کشیم که....!!!
من و مونا که
این روزها به قول خودش به «ترک دیوار» هم می خندیم!! انگار به این نتیجه
رسیده ایم که به اندورفین های ترشحی اضافی شدیداً نیازمنیدم برای زنده
موندن! گرچه مرضیه اصولاً معتقده که باید گریه کنیم!!! (کارمان از گریه
گذشته، به آن می خندیم!
)
**********
سختی این روزها و این همه درس به همه یک چیز هایی یاد داده... بعضی ها به این نتیجه رسیده اند که درس رو بی خیال! زندگی رو بجسب و واسه ی خودشون رفته اند تو یک فازهایی!!! بعضی ها هم شدیداً جو گرفته شان و هی یکی می زنند توی سر خودشون و یکی هم توی سر ... باز خودشون (!) و هی ناله می کنند که این مونده، اون تموم نشده و .... و خلاصه دارن خودشون رو می کشن! بعضی ها هم عین ما تازه به این نتیجه رسیده اند که زندگی چه قدر می تونه قشنگ باشه اگر فرصت زیستن داشته باشی! واسه همین، تک تک لحظه ها رو غنیمت می شمارن... حتی ۱۰ دقیقه دو در کردن کلاس فیزیرو رو، به بهانه ی خوردن نسکافه با کیک شکلاتی درنا در اوج سورت سرما (!) به یاد قدیم ها....
*********
خلاصه،
مید ترم انقلاب کنسل شده و من با اینکه پاک نویس یک متن پیاده شده ی گروه
جزوه روی دوشم مونده، اما کلی شادمانم! می خوام چند روز استراحت مطلق برای
خودم تجویز کنم!
می خوام دوباره یادم بیاد که نفس کشیدن تو هوای یخ زده ی زمستون، زیر یه خورشید نیمه جون که هر لحظه ممکنه قهر کنه چه طعمی داره!
می خوام دوباره یادم بیاد که چی کیفی داره وقتی بیرون دنیا خاکستریه و زمین و زمان داره به خودش می لرزه، تو لم بدی روی مبل، کنار بخاری و در حالی که رمان می خونی، یه فنجون شیرچای داغ رو مزه مزه کنی!!
*********
آی خداااااااااااااا
من چه قـــــــــــــــــدر زندگیمو دوست دارم.....
دوشنبه ۲۲/۸/۸۵
********************************************
پ.ن۱: امروز یک لکچر دادم به قول مونا تووووووپس! از خودم رضایت مندم!
پ.ن۲: استراحت مطلق هم کردم! رمان هم خوندم! حدس بزنید چی...؟! رونیا دختر یک راهزن!!! محشره!!! دنیای کودکی کجایی.....
پ.ن۳: من سه شنبه میرم خوووووونه!!!!!!!!!!!!!!!
