رفتم و اسمم رو از توی لیست کسانی که می خواهند کورس گردش خون را دوباره بدهند، حذف کردم....
با این حساب تا ۸ روز دیگه امتحانی ندارم!
گور پدر نمره!!!
به آرامشش نیاز داشتم....
آفتاب در پس «ابرهای آشفته ی ولگرد» منتظر است!

رفتم و اسمم رو از توی لیست کسانی که می خواهند کورس گردش خون را دوباره بدهند، حذف کردم....
با این حساب تا ۸ روز دیگه امتحانی ندارم!
گور پدر نمره!!!
به آرامشش نیاز داشتم....
آفتاب در پس «ابرهای آشفته ی ولگرد» منتظر است!

دلم که می گیره، بغض می کنم. یه بغض گنده... اون قدر گنده که راه نفس کشیدن و خوردن و حرف زدن و همه ی این ها مو با هم گیره... و من مجبور می شم از ترس بیرون ریختنش، حتی نفس هم نکشم.
وقت تنگه و باید زود شروع کنم و زود هم تموم...! عین همیشه... زندگیم این روزها شده مخلوطی از بیم و هیجان و عجله و وقتی نیست که بخوام بشینم و فکر کنم به این اتفاق غریب که آخه «چرا...؟ کی...؟! کی...؟! چه طور...؟!»
حتی اون لحظه ای که نامه ات رو خوندم هم نتونستم بیشتر از ۵ دقیقه بهت فکر کنم!! امتحان نورو داشتم انگار...! و فقط توی گیر و دار نگاه های پرسشگر و ابروهای بالازده جواب دادم که هیچ حدسی نمی تونم بزنم که کی هستی و از کجا آمده ای و نامه رو واسه ی چی انداخته ای اینجا....!!
...
داشتم فکر می کردم که دلم یخ زده این روزها از شدت سرمای هوا... انگار حس سوزناک سرماش که یک روزهایی تا عمق انشگتام رو بی حس می کرد، این روزها درست رسیده به آپکس قلبم! می ترسم یکی از همین روزها قندیل ببنده و جاذبه ی این زمین خاکی از توی سینه ام پرتابش کنه به بیرون!! اون وقت من می مونم و یک سینه ی تهی از قلب... می شم سوده ای غیر از سوده با س سه دندونه... شاید سوده با س سه نقطه و یا شایدم با صاد....