دلم که می گیره، بغض می کنم. یه بغض گنده... اون قدر گنده که راه نفس کشیدن و خوردن و حرف زدن و همه ی این ها مو با هم گیره... و من مجبور می شم از ترس بیرون ریختنش، حتی نفس هم نکشم.
*************
وسط سرما توی خیابون ها داشتیم قدم می زدیم و ملت احتمالا همه داشتن «باغ مظفر» می دیدن. به نظرم مسخره می اومد که وقتی از شدت سنگینی بغض دلم می خواد نرم نرم ببارم به همه ی دنیا، وقتی شهر به اون بزرگی تو یک لحظه واسم شده بود قد یه چهار دیواری 1.5 متر مربعی و دلم می خواست همه شو رو سر خودم خراب کنم و وقتی تو اوج سرما که همه خودشون رو پشت کلاه ها و شال گردن ها شون پنهان کرده بودن، تمام قفسه ی سینه ی من داشت از حرارت می سوخت، برم بشینم کامران و نازی رو نگاه کنم و بعدش هم طبق معمول برای همه ادای فروغ رو در بیارم که «کامران!» و بعد دستم رو تکون بدم و ادای دستمالش رو در بیارم و همه هم بخندن.
*************
تازه بعد از کلی سکوت متوجه شدم که خاله دارم نگاهم می کنه، سریع گفت: «هوا سرده یا....» و منم فوری گفتم: «نه هوا سرده!» منظورش این بود که چرا فین فین می کنی و چرا چشات شده عین گوجه فرنگی. واقعا از سرمای هوا ممنون بودم که اجازه داده بود خودم رو پشتش قایم کنم... یه خرده دیگه نگام کرد، انگار که تقریبا 150% مطمئنه که دارم خالی می بیندم. منم خودم رو زدم به کوچه ی علی چپ. کوچه ی قشنگ و خلوتیه... فقط این روزها یه خرده رهگذراش زیاد تر شده ان از قدیم ها.
**************
نمی دونم چرا وقتی دلم می گیره، این قدر عجیب می شم. انگار یه مکانیسم فیدبک مثبته... یک سیکل معیوب. خاله گفت: «می خوای یه سر بریم خونه ی هانیه اینا؟» قیافه ام رو کج و کوله کردم و گفتم «نه!». با اینکه می دونستم 0.5 ساعت اونجا نشستن، به معنی یه تن انرژِی مثبته. از جلوی شهر کتاب که رد می شدیم، گفت:«می خوای بریم ببینیم چیز جدیدی آورده یا نه؟!». گفتم که نمی خوام ریخت فروشنده اش رو ببینم. با اینکه می دونستم اگه 5 دقیقه برم اون تو و فروشندهه بیاد و ازم بپرسه که از کتاب قبلی خوشم اومد یا نه و بعد یه کتاب دیگه بده دستم، کلی شاد می شم. حتی اگه یه دونه خودکار هم می خریدم، کلی ذوق می کردم. و با این حال نرفتم. در ادامه ی تلاش بی نتیجه اش خاله گفت: «می خوای بریم غذا بخوریم؟». محکم سرم رو به علامت منفی تکون دادم و اخم هامو کردم تو هم که یعنی اصلا گرسنه ام نیست. با اینکه می دونستم حتی اگه برم اون تو و یک اسلایس پیتزا بخورم، همین اونجا نشستن و حس اینکه دور هم جمعیم، حالم رو خوب می کنه.... ساکت منتظر پیشنهاد بعدیش بودم بلکه این دفعه بتونم بر این حس لعنتی غلبه کنم و یه بار بگم «آره! خسته ام... دلم گرفته.. هر جایی که بگی میام!» . که گفت: «خوب... پس بریم خونه...» و من دلم می خواست آسمون به جای من یک صاعقه بزنه درست رو فرق سر خونه مون.
***************
... و آخر سر هم مجبور شدم باغ مظفر ببینم و شام هم چیزی رو بخورم که اصلا توی اون لحظه دلم نمی خواست. و با این حال کم کم حالم بهتر شد. انگار یه حس لحظیه که میاد می میره... عین یه سرماحوردگی ویروسی... درمان نداره و با این حال خیلی قویه... آدم رو از درون داغون می کنه....
**************
اما هنوز هم نمی فهمم که چرا وقتی سعی می کنم حالم رو بهتر کنم، این مکانیسم فیدبک نمی ذاره. هر چی بیشتر تلاش می کنی، نتیجه اش یدتره. انگار وقتی قلبت زیر فشار یک وزنه ی سنگین داره خرد می شه، همه ی دنیا دست ها شون رو می ذارن توی دست هم و محکم وزنه رو فشار می دن تا نفست بند بیاد! حتی خودت... خودم. انگار وقتی دلم می گیره، بد جوری لج باز می شم. با همه ی دنیا. حتی با خودم. با خودم هم سر لج می افتم...
**************
من و لج بازی....؟!
بگذریم... 

شنبه ۳۰ دی ماه! : پ.ن ==> اینو ببینید:
متولدین تیر : خاکستری
تیرگی
رنگ درونی متولد تیر سبب می شود که گاهی اوقات بداخلاق شود. چنانچه از کسی
ساعت را پرسیدید و با اخم جواب داد ٬ یا در سر میز غذا از کسی نمکدان
خواستید و با عصبانیت به شما پرخاش کرد احتمالا او یک متولد تیر است که
دوباره دچار بدخلقی شده و از زمین و زمان بیزار است . در این حالت فکر
نکنید که از دست شما عصبانی است بلکه او از دنیا ناامید شده است . این
حالت او موقتی و گذراست و فورا به همان آدم دلنشین همیشگی تبدیل می شود .
متولد تیر همچنین قوه تخیل پرقدرت خود را به خوبی تحت کنترل دارد و تمام
حالات درونی خود و دیگران را فورا دریافت کرده و در حافظه قوی خود ثبت می
کند.


