بهار بهانه ی رفتن است... این رو تازه دل خسته م فهمیده بود. همین چند روز پیش بود که خودکارش رو برداشت و روی یک پهنه ی سپید با چشم های خیس نوشت: «بهار که بیاید، رفته ام.........» و می خواست توی خانه اش که این صفحه ی کهنه بود، بچسباندش به یادگار...
اما... نشد...دیر شد... و کسی دستش رو خوند... کسی زودتر چشم های بهار رو پیدا کرد... کسی زودتر دلش رو به اون سپرد و کسی زودتر رفت و همه ی اون هایی رو که عاشقانه دوست شان می داشت، با خودش برد.
