بهار بهانه ی رفتن است... این رو تازه دل خسته م فهمیده بود. همین چند روز پیش بود که خودکارش رو برداشت و روی یک پهنه ی سپید با چشم های خیس نوشت: «بهار که بیاید، رفته ام.........» و می خواست توی خانه اش که این صفحه ی کهنه بود، بچسباندش به یادگار...
اما... نشد...دیر شد... و کسی دستش رو خوند... کسی زودتر چشم های بهار رو پیدا کرد... کسی زودتر دلش رو به اون سپرد و کسی زودتر رفت و همه ی اون هایی رو که عاشقانه دوست شان می داشت، با خودش برد.
...و یک دل، یک دل که تازه دل شده بود، یک دل که تازه افتاده بود به دنبال گام های بهار، و یک دل که تازه قصه ی کوچ رو از زبون یک فرشته ی رهگذر شنیده بود، همگام با قطره های بارانی که دیشب به دنیا بارید، خودش رو توی کوچه پس کوچه های تنگ یک خزان بی انتها زنجیر کرد... به بهانه ی بهاری که بهانه ی رفتن را به دست چند دل دیگر داده بود...
به دل یاد داده بودند که رفتن عین شعر است و سرود، که رفتن عین الماسی که آفتاب داغ تابسان بهش بتابد، نور است و سحر... که رفتن رنگین کمان است، و ماندن خاکستری ابرهای بق کرده...
اما نگفته بودند که به تماشای رفتن دل های دیگر ایستادن و چشم دوختن در چشم های بهاری که دست شان را گرفته و می برد و بقیه را رها می کند تا بهارشان بیاید، عین تماشای دوزخ می ماند....
رفتید با هم... و نگفتید که این همه دل که هر روز صبح توی چشمه ی چشمان تان غوطه می خوردند، چه طور باید یک جمله ی سنگین را توی ذهن شان حک کنند و بهش بفهمانند که «دیگر رفته اید...».
اینجا عزای عمومی است. دل های همسایه همه دارند می گریند. تا صبح داشتند دنبال تان می گشتند و عاقبت یکی اومد و گفت که دل های تان را کسی برده و از تن خسته تان چیزی نماند که بازگردد به خانه... جز یک دفتچه ی خاطرات کهنه لای خاک و خل ها.
خانه ی تان خالی خالی است و کسی باور ندارد که همین دل تو بود که چند شب پیش از روی آتش پرید و گفت: «من امسال حتماْ باید از روی آتیش بپرم...!» شاید بهار را دیده بودی و می دونستی که به همین زودی ها رخت بر خواهی بست... و من هنوز آخرین باری را که دیدمت یادم هست. بهت سلام کردم و تو لبخند زنان رسیدن به خیر گفتی. دوستت داشتم... اما بلند نگفتم... هیچ وقت... فرصت نشد...
اینجا عزای عمومی است... چند تا دل از غصه راهی بیمارستان شده اند. خبر کوچ تان در ذهن شان نمی گنجد... پس می زنندش و باور ندارند که خانه تان تا ابد خالی خواهد ماند.
من اما اینجا نشسته ام. گریه ام بند آمده و تلاش می کنم که دیگر نبارم. گرچه دلم دارد یواشکی پشت دیوار خانه تان اشک می ریزد و به پنجره ی روبه روی اتاقش زل زده...
من اینجا نشسته ام و می دانم که هر ۳ تای تان رفته اید دنبال بهار و چهارمی هم توی راه است... امیدی ندارم به ماندنش. اما می دونم که همین روزها هر چهار تای تان می رسید دم خانه ی بهار... با همدیگه.
دنبال بهانه می گشتید برای سفر و بهار مهربانانه به پیشوازتان آمد...
بهار نیامده رفتید...
سفر خانوادگی تان خوش باد...!
