این روز ها مد شده همه از ترس بنویسن! اون هم از ترس
های دوران کودکی... اولش فکر کردم بهتره آدم از ترس های امروزش بنویسه
چون گاهی یافتن ریشه ی ترس ها می تونه باعث شه که آدم راحت تر باهاشون
روبه رو شه... مثل همین ترس های دوران کودکی که امروز برامون معنایی
ندارن، جز اشتباه محض بودن شون... و فقط شاید با یک لبخند محو ازشون یاد
کنیم....! (یا شایدم مثل من با یادآوری شون قهقهه برنید!). 
حالا ترس های امروز بماند برای بک وقت دیگه!
و اما...
)
)!
یکی وقتی دارم از خوش می میرم، یکی هم وقتی داره از غصه می ترکم! و طبیعتا
چون در یک ماه گذشته هیچ کدوم نبودم، اینجا فوق العاده empty مونده! اما
این لزوما به این معنی نیست که زندگیم هم در این مدت به همین empty-ای
مونده باشه!!