این روز ها مد شده همه از ترس بنویسن! اون هم از ترس
های دوران کودکی... اولش فکر کردم بهتره آدم از ترس های امروزش بنویسه
چون گاهی یافتن ریشه ی ترس ها می تونه باعث شه که آدم راحت تر باهاشون
روبه رو شه... مثل همین ترس های دوران کودکی که امروز برامون معنایی
ندارن، جز اشتباه محض بودن شون... و فقط شاید با یک لبخند محو ازشون یاد
کنیم....! (یا شایدم مثل من با یادآوری شون قهقهه برنید!). 
حالا ترس های امروز بماند برای بک وقت دیگه!
و اما...
ترس های دوران کودکی من:
۱. پرده ی اتاق نشیمن مامان بزرگ اینا! ==>
یادمه که اون موقع ها پرده شون رو خیلی دوست داشتم و مثل موسی که خدا ازش
پرسید این چیه دستت و کلی سخنرانی کرد که این عصامه و باهاش این کار و اون
کار رو می کنم، منم کلی با این پرده کار داشتم! بازی کردن باهاش در مواقع
بی کاری، آویزون شدن بهش در موقع احساس نیاز به تاب، قایم شدن پشتش در
موقع قایم باشک و ... تعداد معدودی از فواید این پرده بود! به همین دلیل
و برای جلوگیری از تلف شدن پرده ی مذکور، یک شب چراغ ها رو خاموش کردن و
دایی رفت پشت پرده و یواشکی تکونش داد تا من زهره ترک شم و فکر کنم یک
موجودی-چیزی پشت پرده قایم شده و دیگه طرف هاش آفتابی نشم! اما من چون کلی
باهوش بودم (
)، فهمیدم! با این حال مغزم بهم اجازه نمی داد که اگه حتی 1% هم احتمال اینکه اشتباه کرده باشم وجود داشته باشه، به پرده نزدیک شم! هیچ
وقت از دایی نپرسیدم چرا این کارو کرد، ولی حدس می زنم که می دونست من قوه
ی تخیل مهار نشده ای دارم که کلی واسه ی خودش این طرف و اون طرف سیر می
کنه و از کاه کوه می سازه! و واسه همین احتمال پذیرفتن وجود یک موجود
پشت پرده از سوی من خیلی زیاد می شد! و این چنین شد که... پرده تا به امروز از دست من در امان مونده!!!!
2. سجاد! ==>
اون موقع ها مامان اینا نمی ذاشتن ما شب ها تا دیر وقت بیدار بمونیم یا شب
ها TV ببینیم. اما گاهی پیش می اومد که خودشون بیدار می موندن و من و سجاد
این مسئله رو چنان تعبیر می کردیم که یعنی بیدار موندن ما هم مشکلی
نداره... و یک شب بیدار موندیم و X-Files رو تماشا کردیم. (یک سریال بود
در مورد حوادث عجیب و غریب که دو تا پلیس سعی می کردن رازشون رو کشف
کنن) و اتفاقا اون قسمت یکی از اون قسمت های ترسناکش بود... یک موجود عجیب
و غریب اهریمنی برادر دخترک رو دزدید و بعد خودش رو به شکل برادره در آورد
و این جوری دختره رو هم به دام انداخت! و به محض به دام افتادن دخترک، با
یک موزیک کر کننده ی ریزاننده ی (!) قلب (که هرگز یادم نمی ره...)، یک
دفعه دوباره تبدیل شد به همون موجود! من اون شب کابوس دیدم و هذیون
گویان تو بغل مامان از خواب پریدم (مامان چیزی نمونده بود سکته کنه)... تا
مدت ها بعد از اون اتفاق می ترسیدم که اینی که من جلوم می بینم سجاد نباشه
بلکه همون موجود اهریمنی باشه که می خواد من رو هم به دام بندازه.... 
3. سنگ! ==>
مامان بزرگ هر وقت کار بدی می کردم می گفت: «خدا بچه های بد رو سنگ می
کنه.». من اما اصولا گوشم به این جور خرافات و تهدید ها بدهکار نبود. یک
روز رفته بودیم خونه ی یک دوست که نمی دونم توی کدوم نا کجا آبادی بود
که دور و برش پر بود از سنگ های بزرگ... مامان بزرگ گفت: «نگاه کن! اینا
همون بچه های بد هستن!». با این که کلی کنجکاو شده بودم که برم با این بچه
ها حرف بزنم و ازشون بپرسم که شما چی کار کردین که خدا این شکلیتون
کرده، اما جرئت نکردم و از اون به بعد یچه ی خوب تری شدم! هنوزم که هنوزه
سنگ که می بینم گاهی یاد حرفا های مامان بزرگ می افتم و می خندم... 
خلاصه! ترس ها که زیادن... ولی سعی کردم ترس های مختص خودم رو بگم! ترس هایی غیر از تاریکی، اژدهای زیر تخت خواب، ارتفاع، آمپول و ...!
********************
پ.ن: از طرف بنده هر کی که توی لیست دوستانم هست + هر کی که الآن داره این خطوط رو می خونه (!) برای نوشتن ترس های دوران کودکیش دعوته!
پ.ن2: شوخی هم ندارم!!!!
پ.ن3: چرا همش بقیه واسه ما موضوع بدن؟! (خصوصیات خوب و بد، یلدا بازی، ترس و اینا...؟) یه بار بیاین خودمون یه چیزی راه بندازیم!