متاسفم...
قدر یک ابر که از غصه ی قهر خورشید پشت دیوار آسمون هق هق می کنه، متاسفم...
قدر تمام اشک های چشمی که حتی در لحظه ی آخر هم دیر می رسه و تا ته دنیا پشیمونی روی شونه هاشه، متاسفم...
هم برای خودم و هم برای بقیه...
متاسفم...
قدر یک ابر که از غصه ی قهر خورشید پشت دیوار آسمون هق هق می کنه، متاسفم...
قدر تمام اشک های چشمی که حتی در لحظه ی آخر هم دیر می رسه و تا ته دنیا پشیمونی روی شونه هاشه، متاسفم...
هم برای خودم و هم برای بقیه...
چند صباحی هست انگار، که یک قلب باز به تپش افتاده، یک دل توی راه باریکه های مسیر سرنوشت تاتی تاتی کنان قدم بر می داره و یک زندگی روی سنگ فرش های کف خیابانی دور جاری شده... جاری نه عین آب، که عین ابر. ابرهای پف کرده سپیدی که از روی سرسره های آبی قل می خورن و ... می رسن به ابد. به نهایت یک شادی، به پایان یک عشق و به یک شروع دوباره... شاید از نوعی دیگر...