Plz don't panic! I'm still alive!
مي خواستم كامنت دوني مون به 100 برسه:دي (بی خیال حالا....!)
بسيار بسیار مسرورم (!) از اين که دنیای وبلاگ از لحظه ای که من پام رو توش گذاشتم تا به امروز، اون قدر فعال و پر رونق شده که هی فوران احساساتش می خوره توي در و دیوار اتاق های مجازی آدم ها و صداش همه ي خواي آلوده ها رو از جا می پرونه!
... و این بار یکی
دیگه از دوستان یک عدد نارنجک منفجر کرده که تیکه هاش خورده توي در و
دیوار اتاق كوچك ما كه فقط يك پنجره ي كوچك قديمي مشرف به آفتاب دارد... و
الآن من با چشم های پف کرده ی خسته و گیج و منگ از خواب پریده ام تا جلوش
کم نیارم و چنان گرد و خاكي به پا كنم که نصف اهالی پرشین بلاگ با فشار 20
روي 15 از خواب بپرن و همونجا چند تا آفتاب بالانس بزنن:دی
***************************************************
بووووووووووووووووووووووق!
برید کنارررررررر!
دارم میام......!

***************************************************
«تاثیر گذارترین آدم های زندگی من!»:
1. مامانم!: داشتم فكر مي كردم يني واقعاً مي شه توي چنين ليستي پدر يا مادر رو از قلم انداخت...؟!! مي دونيد، من امروز اگر اینجام و اگر توی این لحظه گایتون و جزوه های فیزیوي گوارشم کنج زمین اتاقم چمباتمه زده اند و دارند عین یك بچه گربه ی ملوس تپل خوشگل بهم نگاه می کنند، و اگر امروز من با اين حس دارم سر و كله مي زنم كه اسم 150 تا باكتري بي ريخت و بدقواره رو - كه استثنائاً بلدند كلوني هاي خوشگل خوشگل رنگي درست كنند - چه طوري با تك تك مشخصات شون بايد حفظ كنم، همه اش زیر سر یک نفره! و نام اون يك نفر هم بی هر گونه تردیدی، از بديهياته، چون مامانمه! راستش، مامان از 2 سالگی یادم داد که پزشکی خیلی «به به»ه و خوشگله و بقیه چیز ها کلاً «اخ» اند! مامان چنان من رو عاشق سینه چاک دنیای عجیب طبابت کرد که من مطمئن بودم که یک روز پزشک (و نه حتي دندان پزشك يا داروساز!) خواهم شد که اگر نشه، دنیا حتماً به پايان سهمناك خودش رسیده...!! ...و امروز، امروز که اینجام و سال ها می گذره از اون روزها، گاهی دلم می خواد محکم مامان رو بغل کنم و بگم که مرسی که همیشه محکم کنارم ایستادی و من رو هل دادی به جلو و هرگز نذاشتی عقب نشینی کنم... فكر مي كنم مامان لحظه ای نفس راحت نکشید تا من رو به اینجا رسوند. و به گمانم این روزها با تمام نگرانی هاش، لا اقل کمی راحت تر از قبل نفس می کشه... و بماند که قطره قطره ی روحم رو مامان ساخته... و شاید خیلی بی انصافی باشه که فقط بگم من اگر امروز پزشکی می خونم، به خاطر مامانه. راستش، من امروز اگر «سوده» ام به خاطر مامانه. سوده با همه ی «ما یتعلق»اتش...!
(و چه قدر حیفه
که بگم مامان و نگم بابا...! اونم برای صبورترین، مهربون ترین، زحمت کش
ترین و بهترین بابای دنیا...! هر دو تون رو دوست دارم
. در ضمن سجاد رو هم نمی شه جا انداخت ها!!!!
)
2. خاله مريم: كاش مي شد بفهميد كه براي من خاله، mummy number two هست! تا وقتي كنارمه، دلم كمتر واسه مامان تنگ مي شه و همون احساس آرامشي رو مي كنم كه با وجود مامان تو دلم موج می زد. شايد فرق مهم مامان و خاله در اينه كه مامان هميشه فرياد مي زنه: «برو! تو مي توني! من مي دونم! برو...!» خاله اما مي گه: « برو! ان شاالله كه بتوني! برو و اميدوار باش!». فرق بين اين دو شايد خيلي زياد نباشه. اما از اين ناشي مي شه كه براي مامان من همون موجود برتري هستم كه در دنيا لنگه نداره و همه كاري از دستش بر مياد! و همين تصور گاهي اوقات راه رسيدن رو هموار مي كنه. انگار توي لحظه اي كه اميد داره توي دلت فوران مي كنه، حرف هاي مامان شوتت مي كنه تا آخر...! اما گاهي كه مسير بي نهايت سنگلاخي مي شه و سربالايي، گفته هاي مامان يك روياي دوردست به نظر مياد. و اون وقته كه حرف هاي خاله آرومت مي كنه... و اين طوريه كه اين دو در كنار هم براي من يك مكمل يوده اند. و من به هر دوشون سخت نيازمند بوده ام...
3. Ms. Grace Foster: دو سال معلمم بود. Year 4 & 5. خیلی چیز ها یادم داد. تمام استعداد هام رو از جاهای پرت و دور افتاده ی ذهنم با مهارت کشید بیرون و زد به تابلوی اعلانات تا همه ببیند. بعد از مامان، من رو برای اولین بار «کشف» کرد. بهم اعتمادی داشت به اندازه ی کوه. و باوري داشت بهم به اندازه ی یک وسعت بی پایان! برای اولین بار با وجود اون بود که فهمیدم واقعاً برای دنیا مهمم. آینده ای رو پیش روم ترسیم کرد، مثل يك آسمان آبي پر از روشنی و آفتاب - بدون حتي يك ابر پاره پاره. هر يك از آثار كودكانه ي اون روزهاي من رو كه مي ديد، گل از گلش مي شكفت و برام مي گفت كه همه ي نويسنده ها چيره دست، نقاشان هنرمند و موسيقي دانان بزرگ از همين جا شروع كرده اند! (به گمانم اما هرگز نگفت كه پزشكان متبحر هم از همون جا شروع كرده اند يا نه). من رو برد تا نوک کوه ها! تا یک جایی که دست قله به ابرها می رسید و با آسمون قایم باشک بازی می کردند...!! و من چه قدر اين بازي ها رو اون روز ها دوست داشتم... مي دونيد، مامان همیشه باورم داشت. اما مامان «مامان» بود. و وقتی موجودی از دنیای بیرون تا این اندازه باورم کرد، فهمیدم که یک سراب نیستم. فهميدم كه چنان واضح و مبرهن و قدرتمندم و قراره چنان نقش مهمي رو توي دنيا ايفا كنم که کسی توانایی انکارم رو هرگز نخواهد داشت....
4. خانم.ب!: بعد از Ms.Foster و
بعد از اون دنياي روشن و رنگي كودكي، دنیا خواست درسي بده به مني كه تازه
پا گذاشته بودم توي سن نوجواني، اولين درس بزرگ زندگيم. خواست نشونم بده
که همیشه باورت نخواهند کرد. خواست بگه که بعضی ها محکم به کناری خواهندت
زد و بعد پیروزمندانه و نیشخند زنان از روي جسم بي جانت عبور خواهند كرد.
و برای همین اولین bad guy واقعی فیلم زندگیم رو جلوی روم قرار داد. اگر
اون نبود، شاید هرگز نمی فهمیدم که برخی از آدم هاي این دنیای رنگی، یک
لکه ی ناجور خاکستری اند که هیچ جور پاک شان نمی توان کرد. با اون یاد
گرفتم که چه طور بغض کنم، که چه طور احساس حقارت کنم و چه طور بغضم رو عین
بادکنکی که دهانه اش رو باز می گذارند و اون هوای گرفته ی درونش رو با خشم
در چشم بر هم زدنی از خودش می رونه، بسپارم به دست بادی که می ره. یاد
گرفتم که از داستان سرایی های بیهوده و خیال بافانه ی کودکانه ای که Ms.
Foster این قدر دوست شون داشت، دست بردارم و کنار یک پنجره ی بسته، به جاي
روياها و شاهزاده ها و اسب هاي تك شاخ و حيوانات سخن گو، از از سیاهی ها و
تلخي های دور و برم روی یک ورقه ي کاهی ناله کنم. اما خوب، با تمام سنگ
دلی هاش، و با تمام نگاه های یخزده اش، شايد اون بود كه یادم داد چه طور
تا نهایت نفرت برم و بعد برگردم سر کوچه ی عشق. اون بود كه باعث شد ياد
بگيرم كه آدم ها رو - با همه ي بدي هاشون- مي شه بخشيد...
شاید اون بود كه یادم داد بزرگ بشم...
5. شادی: 3من سال بهترین دوستم بود. وقتی که خسته بودم، وقتی که برای اولین بار در زندگی ام کسی رو به زمین انداخته بود، از دور اومد، بلندم کرد و لگدی زد به کسي كه پايش رو جلوي قدم هام گرفته بود. بعد من رو با خودش برد. شاید اگر نبود، یاد نمی گرفتم که هنوز هم می شود آدم ها را دوست داشت و بهشان اعتماد کرد... شاید اگر نبود، من امروز بد بین تر و سنگ دل تری از اونی بودم که اینجا، توي اين چهار ديواري كوچك روياهام، از زندگی حرف بزنم... شايد اگر نبود، هرگز نمي تونستم روياهايي رو كه خانم.ب با يك ضربه از دستم انداخته بود ، دوباره دونه دونه جمع كنم و بريزم توي دامنم...
6. خانم شیشه ای و آقای رئوفی: این دو موجود، اولین معرف های من بودند به یک عشق جديد، يك هدف جديد، يك راه و شايد هم محك جديد - شيمي! هر دو بهم یاد دادند که بدوم و بدوم و بدوم و تلاش کنم تا به هدفم برسم! و من گرچه اوایل راه رو خوب اومدم و ظاهراً پیروز شدم، اما بعد چنان محکم به زمین خوردم که صدای شکستن استخوان هام تا کیلومتر ها اون طرف تر شنیده شد. و من بعد از اینکهMs.Foster و مامان یادم دادند که مهم ام، و بعد از انکه خانم.ب وانمود کرد که هیچم، اين بار ياد گرفتم كه بزرگي خودم رو باور كنم، اما فراموش نكنم كه هر موجود بزرگي مي تونه اشتباه هايي بكنه چندین برابر بزرگي قد خودش. یاد گرفتم که گرچه دستانم قوی است و دلم پر امید، اما شکست را گریزی نیست! باید تلاش کرد، بي توجه به اونچه كه بر سرت خواهد اومد... مهم عشقی است که این وسط گام ها رو هدایت می کنه. و من به مقصد موعود اگر نرسیدم، اما بی راهه ها من رو به نقطه ای کشاندند که روی نقشه ها نبود! نقطه ای که در اون همه ي هست و نيست من به هم پیوند خورد....
7. صبا و مونا:
شايد توضيح دادن نقش اينها در زندگي من كار دشواري باشه! اما من و صبا
خيلي از سنگ ها رو با هم رد كرديم... سنگ هايي كه شايد اگر همين با هم
بودن نبود، به كناري زده نمي شدند... و مونا! مونا 2 ساله كه دانشگاه رو
برام خيلي قابل تحمل تر و چه بسا كلاً قابل تحمل كرده
نمي دونم اگر اون يا مرضيه نبودند، من اصلاً دانشگاه مي اومدم يا نه...!
همگي تون رو دوست دارم... هواران هوار تا!!!!! 
نمي
دونم درست نوشتم يا نه... نمي دونم كسي رو از قلم انداختم يا نه... اما
راستش فقط مهم ترين مهم ها رو اينجا آوردم. خيلي از آدم هاي ديگه اي هم
بودند كه ازشون خيلي چيزها ياد گرفتم. اما شايد داستان اونها خصوصي تر از
اوني بود كه بشه اسم شون رو اينجا آورد. ادم هاي زيادي توي اين دنيا من رو
به خنده انداخته اند، اما فقط بعضي ها شون قلبم رو خندونده يا گريونده
اند... كاش مي شد اونها رو هم اينجا نوشت...
نمی دونم...
باشد برای وقتي ديگر...
***************************************************
بوووووووووووووووووووووووووووق!
بريد كنار...!
دارم مي رم...!

***************************************************
پ.ن: دعوتي هاي من به این بازی ==> ايرمان، رضا (تحليلش كن)، ديبا، ميترال، مهناز، ميلاد (قلم، من، كاغذ، تو)، امين (نسیم انديشه)، رضا (دکی ۸۵)، مهربون، صبا، طهورا، داود، امين (گلستان).
پ.ن۲: همه تون موظفید هر چه زود تر جواب بدید!!!!! نگید امتحان داریم ها!!!! به من ربطی نداره...! 
-----------------------------------
لینک متن اصلی این مطلب در وبلاگ قبلی مون اینجاست!
salam
vaghean eyvala
etefaghi ba sitet ashna shodam bar axe man khodayi khoob mievisi khanom doktor
موفق باشید
موفق باشی... میدونم که هستی
منم سوده اي بودم و الان دانشجوي پزشكي هستم ولي هرچي فكر كردم شمارو يادم نيومد! خيلي علاقه مند شدم اسمتون رو بدونم.
دبیرستان سوده نبودم، اسم خودم سوده است خانوم (؛
سلام اسم من سوده نیست. ولی یه زمونی منم یه سوده داشتم .الانم که اومدم تو نیمچتون به خاطر این بود که یاد قدیما افتادم. سر از نیمچتون در اوردم.
سر سودای تو ای سوده من سرو چمانم بگسست
خیلی جالب و پر معنا و میشه گفت مفید هست وبلاگ اختصاصیتون از طرفی اهل قلم همیشه موفقند چون شرح حال نویسی خیلی خوبه ! گفته بودی که 4 5 سالگی از ایران خارج شدی. خیلی جالبه منم 5 سالگی به لندن رفتم البته بنا به دلایلی با دائیم یه تفاوتی باهم داریم من 14 سال بعد برگشتم ایران که خودش 4 تا وبلاگ خاطره و جریانه.
به امید خدا ادامه بده انشا الله خدا کمکت کنه همیشه آپدیت باشه مطالبت.
میبینمت
بوک مارکد :P