تختم کنار پنجره است و پنجره رو به آسمان، به شب.
بالشم رو تکیه داده ام به دیوار، درست زیر پنجره و جزوه ها رو پخش و پلا
کرده ام روی تخت. طوری نشسته ام که قطره های ریز ریز بارون - که انگار نه
مانده های آب پاشی خدا اند به باغ بهشتیش - یک راست فرود بیان روی صورتم،
بلکه حس کنم اینجا زمین نیست، که یه دنیای رنگینه و من کنار یه آبشار کوچک
نشسته ام و ذرات ریز آبی که از اون بالا سقوط می کنند، چهره ام رو خیس می
کنند و مشامم پر می شه از بوی خاک نم خورده!
ولی
متاسفانه اینجا تهران است، خانه ی ما، کنج یک اتاق ساکن که اصلا هم آبشار
ندارد، ساعت 1.5 نیمه شب است و من دارم می خونم که دیفتری چنین است و
چنان!
تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ July 4, 2007 و ساعت 2:11 PM |
لينك ثابت|
نظرات (0)