همه ش یک هفته مونده به پایان این جهنم سوزناک. و با این حال، به نظرم میاد که این یک هفته طولانی ترین هفته ی دنیا خواهد بود. از اون هفته هایی که لحظه لحظه هاش کش میان و یه جورایی مطمئنی که اگه تموم شه، حتما دنیا هم باهاش به پایان می رسه... از این فاصله یک سراب دور از دست به نظر میاد... احساس می کنم که هرگز بهش نخواهم رسید.
همه
نشستن و دارن بازی ایران - ازبکستان رو نگاه می کنن. می خواستم بگم من
کلی به این فامیل مون که توی دروازه وایستاده افتخار می کنم
که یک عدد گل نوش جان کرد. فکر کردم که بهتره از این به بعد دیگه به کسی افتخار نکنم...
********************
باکتری
به خیر گذشت. ازمون انشا نخواستن... ۸۰ تا تست بود و شدم ۱۵. فکر می کنم
که شاخ غولی رو شکسته ام... وگرنه با ۴ روز باکتری خوندن نمی شه میکروب
شناس شد. بهتون قول می دم... 
********************
این هفته احتمالا فقط یک بار از ته دل خندیده ام! ...و اونم وقتیه که این جزوه ی زهرا رو دیدم:

این روزها احساس خنگولیت مفرط می کنم. احتمالا زهرا هم همین احساس رو می کرده.
*******************
هزاز و یک جور برنامه برای تابستون دارم! اما می ترسم که این یک هفته تموم نشه و ساعت همین جا بایسته... می ترسم...
********************
خدایا! یعنی کی تموم می شه....؟!