پروردگارا! به من آرامش ده تا بپذيرم آنچه را که نمي توانم تغيير دهم، دليري ده تا تغيير دهم آنچه را که مي توانم... بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم... و مرا فهم ده.... تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار کنند. جبران خليل جبران
وقتی اميد دوباره جوانه می زند...

امروز داشتم ظرف ها رو می شستم. کاری که در طول سال تحصیلی به ندرت می کنم. شاید چون کسی نمی ذاره. می گن برو به کارهات برس! اما توی تابستون فرق داره.... تابستون همه چیزش فرق داره...

همه رو شسته بودم و فقط یکی دیگه مونده بود، یک آب کش که گرفته بودمش زیر شیر آب و داشتم می شستمس. تقریباْ تمیز بود، چون قبلاً سبزی توش ریخته بود. سوراخ های تهش ریز بود و وقتی می گرفتیش زیر شیر، عین یه چرخ گوشت، قطره های آب رو ریز ریز می کرد و از طرف دیگه اش می فرستاد پایین.

ازش خوشم اومد. فرقی نمی رد که توش چی مایعی بریزی، در هر صورت نمی ذاشت پرش کنی. همه رو خرد و خاک شیر می کرد و بعد مبارزه طلبانه بهت پوزخند می زد!

باهاش مسابقه گذاشتم.

می خواستم هر طور که شده اون قدر که دلم می خواد توش آب جمع کنم. اندازه ی سوراخ ها رو نگاه کردم و سرعت ریزش آب از زیرش رو با سرعت و فشار آبی که از توی شیر می اومد تنظیم کردم... و اون قدر آزمون و خطا کردم تا بالاخره درست شد! آب توش جمع شد! یک عالمه! شیر رو بستم و دست به کمر به قیافه ی مبهوتش خندیدم!

شکست خورده بود... و من... من موفق شده بودم....!

برای چند لحظه توی این دنیا نبودم. سرمست این پیروزی کوچک بودم... اندورفین توی رگ هام می رقصید. و نور اپی نفرین در قلبم غوغا کرده بود...

اما شادیم چند ثانیه بیشتر دوام نداشت. لبخند روی لب هام عین دانه ای که روش خاک بپاشن، محو شد... ضربان قلبم پایین اومد و به خودم اومدم. ...و برای اولین بار در طول تابستون با خودم فکر کردم که چه بلایی سر من اومده؟!!! چه م شده؟! چرا این طوری شدم...؟! منی که به هر چیزی که می خواستم می رسیدم، چرا این بار این قدر زود جا زده بودم....؟! چرا؟!!!

باور نمی کردم...

...و چیزی توی دلم شروع کرد به جوشیدن... اومد بالا... بالا و بالاتر... سینه ام داغ شد... دهان متعجبم رو بستم تا گرمای مطبوعش بیرون نریزه... و از چشم هام بیرون زد....عین یه چشمه ی جوشان داغ....

دانه ی لبخندم جوونه زد. 

من به هر چیزی که بخوام می رسم! می دونم....!

یه بار دیگه آب توی آب کش رو پر و خالی کردم . بهش به نشانه ی تشکر یه چشمک کوچولو زدم. بعد دست کش هام رو با عجله در آوردم و پریدم تو اتاقم.    

آب کش با ناباوری توام با رضایت قدم هام رو دنبال کرد. بعد خودش رو انداخت توی جا ظرفی و با ته لبخندی محو، چشماشو بست. 

پ.ن: من از این به بعد توی همین پی بی می نویسم... حتی اگه قرار باشه دات آی آر باقی بمونه...! واقعاْ هر چی فکر کردم دیدم نمی شه اینجا رو ول کنم و برم یه جای دیگه...!!

تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ August 15, 2007 و ساعت 2:17 PM | لينك ثابت| نظرات (0)

نام:
آدرس ایمیل:
آدرس Url:
روزانه نیمچه بلاگ دفتر انشا درباره من
Designed By: Hadi Mohammadi - Temp4Blog | Powered By: Movable Type 4.2 | Hosted By: AriaInfo | RSS | Web analytics
CopyRight © 2003 - 2012 Soudeh.Ir All Rights Reserved