این روزها روزای عجیبیه! عین نقل و نبات واسه خودم
برنامه می ریزم که یک میلیون و سیصد هزار و پونصد و نود پنج صفحه درس می
خونم و حالا یکی دو عدد بالا و پایین هم تست واسه علوم پایه می زنم، بعد
در کمال آرامش تا دم افطار خوابم و بعدشم که سریال داره دیگه...!!!! (اغما
می بینم و میوه ممنوعه، که واسه اولی چند روزیه خاله مسئولیت خطیر با دقت
دیدن و بعد در یک جمله واسه ی من تعریف کردن رو بر عهده گرفته!! چون اولاً
که من روزه بودم و دارم می میرم و دیگه همین مونده که بشینم نیم ساعت از
دست اینا حرص بخورم تا دیگه اینجا بی صاحاب شه!!! و دوماً اینکه چون سریال
ایرانیه، می شه سر و ته قسمت اول تا آخرش رو در ۲-۳ تا جمله خلاصه کرد و
بنابراین اتلاف وقت توصیه نمی شه! اگه از من می پرسید فقط قسمت اول و آخر
رو ببینید! اگه وقت اضافی داشتید وسطی رو هم ببینید!)
و بنده با این فکر که چرا تازه بعد 2 روز از پایان این جهنم خوفناک هم
حاضر نیستن ولمون کنن، با چشای پف کرده و شکم خالی و با ذهنی تهی از هر
گونه علم (زیرا که به گفته ی دکتر فرقان پرستی که قدر همه ی دنیا دوستش
داشتم به سندرم آه - سندرمی که پس از امتحان به سراغ آدمی آمده، تمام علوم
به زور فرو شده اندرون مخ را با یک آه، از راه بینی و دهان به بیرون می
فرستاند (!) - دچار شده بودم!) راهی آن جایی شدم که بهش می گن وزارت بهداشت درمان و آموزش پزشکی...!