September 2007 Archives

ماه رمضون و سریال و ایرانسل!

 این روزها روزای عجیبیه! عین نقل و نبات واسه خودم برنامه می ریزم که یک میلیون و سیصد هزار و پونصد و نود پنج صفحه درس می خونم و حالا یکی دو عدد بالا و پایین هم تست واسه علوم پایه می زنم، بعد در کمال آرامش تا دم افطار خوابم و بعدشم که سریال داره دیگه...!!!! (اغما می بینم و میوه ممنوعه، که واسه اولی چند روزیه خاله مسئولیت خطیر با دقت دیدن و بعد در یک جمله واسه ی من تعریف کردن رو بر عهده گرفته!! چون اولاً که من روزه بودم و دارم می میرم و دیگه همین مونده که بشینم نیم ساعت از دست اینا حرص بخورم تا دیگه اینجا بی صاحاب شه!!! و دوماً اینکه چون سریال ایرانیه، می شه سر و ته قسمت اول تا آخرش رو در ۲-۳ تا جمله خلاصه کرد و بنابراین اتلاف وقت توصیه نمی شه! اگه از من می پرسید فقط قسمت اول و آخر رو ببینید! اگه وقت اضافی داشتید وسطی رو هم ببینید!)

تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ September 30, 2007 و ساعت 4:54 PM | لينك ثابت| نظرات (0)
پشت ديوار ها...

دور و برش دیوار بود. دیوار های بلند سنگی. آنقدر بلند که انگار یکی از قصد کشیده بودشان از زمین تا آسمان و شاید حتی کمی بیشتر، تا او همیشه آنجا بماند. بین دست هاش تا دست های دنیا به اندازه ی یک دیوار، یک دیوار بزرگ و بلند، فاصله بود. و آسمان، تنها آسمان بود که بالای قلعه ی تنهایی هاش و دنیای پشت دیوار یکی بود... و یک صدا بود، یک صدای سرشار از شادی و شوق و شیطنت که با صداهای دیگر در می آمیخت، عین باد لا به لای موهاش می پیچید و دلش را نوازش می داد، یک صدا که هر روز همراه خورشید طلایی با فریاد های شادیش، به دنیای مرده ی پشت دیوار زندگی می بخشید.

تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ September 16, 2007 و ساعت 4:45 PM | لينك ثابت| نظرات (0)
گزارش می دهیممم...!

فکر می کنم حدود یک ماه و نیم پیش بود. وقتی کله ی سحر خانوم رفیعی آموزش زنگید و از خواب ناز بیدارمون کرد که پاشو برو به این آدرسی که می گم...! و بنده با این فکر که چرا تازه بعد 2 روز از پایان این جهنم خوفناک هم حاضر نیستن ولمون کنن، با چشای پف کرده و شکم خالی و با ذهنی تهی از هر گونه علم (زیرا که به گفته ی دکتر فرقان پرستی که قدر همه ی دنیا دوستش داشتم به سندرم آه - سندرمی که پس از امتحان به سراغ آدمی آمده، تمام علوم به زور فرو شده اندرون مخ را با یک آه، از راه بینی و دهان به بیرون می فرستاند (!) - دچار شده بودم!) راهی آن جایی شدم که بهش می گن وزارت بهداشت درمان و آموزش پزشکی...!

تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ September 8, 2007 و ساعت 4:44 PM | لينك ثابت| نظرات (0)
روزانه نیمچه بلاگ دفتر انشا درباره من
Designed By: Hadi Mohammadi - Temp4Blog | Powered By: Movable Type 4.2 | Hosted By: AriaInfo | RSS | Web analytics
CopyRight © 2007 - 2010 Soudeh.Ir All Rights Reserved