پروردگارا! به من آرامش ده تا بپذيرم آنچه را که نمي توانم تغيير دهم، دليري ده تا تغيير دهم آنچه را که مي توانم... بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم... و مرا فهم ده.... تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار کنند. جبران خليل جبران
گزارش می دهیممم...!

فکر می کنم حدود یک ماه و نیم پیش بود. وقتی کله ی سحر خانوم رفیعی آموزش زنگید و از خواب ناز بیدارمون کرد که پاشو برو به این آدرسی که می گم...! و بنده با این فکر که چرا تازه بعد 2 روز از پایان این جهنم خوفناک هم حاضر نیستن ولمون کنن، با چشای پف کرده و شکم خالی و با ذهنی تهی از هر گونه علم (زیرا که به گفته ی دکتر فرقان پرستی که قدر همه ی دنیا دوستش داشتم به سندرم آه - سندرمی که پس از امتحان به سراغ آدمی آمده، تمام علوم به زور فرو شده اندرون مخ را با یک آه، از راه بینی و دهان به بیرون می فرستاند (!) - دچار شده بودم!) راهی آن جایی شدم که بهش می گن وزارت بهداشت درمان و آموزش پزشکی...!

و برای اولین بار در طول 2 سالی که نام دانشجوی پزشکی رو عین یک وزنه ی کهنه ی 2 تنی روی شونه هام حمل می کردم (نامی که نه تنها حتی اندکی آبرو و شخصیت اجتماعی هم نمی آره که هیچ، کلی هم دردسر می ذاره روی دست آدم که از طرف عین «..» درس بخوان و از طرف دیگر قیافه های حق به جانب ملتی رو تماشا کن که فکر می کنن ارث پدران شون را بالا کشیدی!)، احساس کردم که ما رو واقعاً با دانشجویان پزشکی اشتباه گرفته ان! و رسماً این احساس بهم دست داد که برای نخستین بار در تاریخ علم پزشکی (احتمالاً از زبان ابن سینا اینا - که غیر از اس ام اس تبریک روز پزشک فرستادن در روزش و گذاشتن اسم انواع سالن ها و کلاس ها و در و دیوار های دانشکده های پزشکی به اسمش، خیر دیگه ای ازش ندیده ایم) یک نفر پیدا شده که از ما هم بپرسه که «خوب! حالا نظر شما چیه...؟!»!

اگه نگم جلسه ی فوق العاده ای بود، لا اقل می تونم بگم که کمی بهتر بود! آشنا شدن با یچه های هم سن و سال خودم و صحبت از دغدغه ها و مشکلات آموزش پزشکی و پیدا کردن نقاط مشترک بین مون مثل این بود که من رو از یک قفس آزاد کرده و بهم گفته باشن هر چه قدر دلت می خواد پر بکش! (شاید احساسی بود مشابه احساسی که سال ۳ دبیرستان در مسابقات آرمایشگاهی اصفهان تجربه کردم....)

...و قطعاً اگه فقط همون یک نفر پسره ی طرح reform - که وقتی باهامون حرف می زد، مریم محکم از زیر میز مچ من رو می چسبید و در گوشی بهم می گفت اگه یک کلمه ی دیگه ادامه بده، الان جفت پا می پرم تو صورتش! - نبود (!) احتمالا می شد گفت که ما کاملاً راضی از اونجا بیرون اودیم!

(با عرض پوزش از رفرمی ها! پسره ی بچه بدی نبود ها! اتفاقاً من از خوشم اومد، ولی چون زیادی از طرح رفرم تعریف کرد، مریم دیگه داشت می ترکید...!)

نمی خوام خیلی کشش بدم! اما راستش فکر کردم که همه ی این بی توجهی ها تقصیر خود ماست که عین ماست (!) کله هامون رو کردیم توی کتاب ها و فراموش کرده ایم که با این کار عده ای رو به حال خودشون رها کرده ایم تا برای ما تصمیم بگیرن...

توی این جلسه جای خیلی بحث ها و آدم ها خلی بود. با چند ساعت نمی شد همه ی دردهایی رو که ذره ذره جان مون رو می بلعیدن تعریف کنیم... با چند ساعت نمی شد دنیای بی روح مون رو از ته دره های خشک بی آب و علف به آسمون پیوند بزنیم... و از همه مهم تر! اونجا جای شماها خالی بود! جای همه ی شماهایی که پزشکی می خونید، اما نه در تهران.... واقعا مگه شما ها هم آدم نبودید...؟! مگه همه ی ماها آدم نبودیم... پس چرا این جوری آخه...؟ فکر که می کنم می بینم که حتی مدلاگ هم می تونست نقشی در این زمینه ها داشته باشه*،  اما این طور نشده و قفط گوشه ای بی استفاده افتاده...! مدلاگ می تونست پلی باشه بین این همه دانشجوی پزشکی سرتاسر کشور... می تونست فاصله ی بین نهایت بین همه مون رو - فاصله ای که دانشگاه نخواسته پر کنه - در چشم بر هم زدنی از میون برداره...می تونست همه مون رو کنار هم جمع کنه تا با همه نه تنها از علایق و مشکلات و خواسته های مشابه مون حرف بزنیم و لذت ببربم که راهی هم برای رها شدن از گوش کوبی که مدام توی سرمون می کوبه و فقط هی می گه کله ها تون رو  بکنید توی کتاب ها تا بی خیال چیز های دیگر بشیم، پیدا کنه! چرا این طور نشده...؟! 

حیف که ما ها یاد نگرفته ایم که چه طور باید با هم باشیم و متحد... خاله همیشه به شوخی بهم می گه «زرشکی»! و به شما ملت هم می گه دانشجویان زرشکی! می بینید تو رو خدا...؟!  می دونید، من همیشه گفته ام و می گم که اگه ما خودمون رو تحویل نگرییم، پس کی می گیره؟! انصافاً که بیچاره ترین قشر دانشجو خودمونیم و بس! (آی زرشک!)

همه ی اینارو گفتم به این بهانه که من امروز انتخاب واحد کردم برای ترم جدید: ترم 5! ترمی که به احتمالا به اندازه ی شکل بر عکس عددش دوست داشتنی خواهد بود... با تمام سختی هاش! و من از این لحظه به بعد رسماً یک دانشجوی ترم پنجی آواره در صحرای بی آب و علف آزمون علوم پایه هستم! برایم فراوان دعا کنید که سخت نیازمندم...!

******************

 می گم... می دونید وقتی آدم faint می کنه، دقیقاً چه حالتی رخ می ده؟! (چیه؟! چرا این جوری نگام می کنید...؟! زیادی حال الکی نکنید! الان می گم چرا!) اول احتمالاً فشارش می افته پایین، چون احساس می کنه که سرش رو تنش سنگینه و داره می افته! بعد احساس می کنه دنیا هم کم کم داره از حالت منطبق بر زاویه 0 درجه افق به زاویه ی حدود 30-45 درجه هی تغییر مسیر می ده و دوباره بر می گرده سر جاش! بعد انقباض عضلانی شدیدی رو در ناحیه ی شکم تجربه می کنه و احساس می کنه که همین الانه که هر چی خورده و نخورده بود رو به بیرون منتقلکنه! بعدش هم یه دفعه گوش هاش کیپ می شه و دیگه چیزی نمی شنوه و تالاپی می افته روی زمین!

حال کردین دقت در  توصیف رو...؟!

چیه فکر کردیم من این قدر ماستم؟!

نه خیر!

همه ی مراحل رو طی کردم اما نیفتادم! مثل یه بچه ی خوب وسط مغازه گوشه ی دیوار نشستم و چشامو بستم تا آب میوه رسید! بعد خوب شدم!

از وقتی دارم پزشکی می خونم، از لحظه لحظه هایی که مریض می شم حداکثر استفاده رو می برم! نه تنها برای این که علائم رو خوب بشناسم، بلکه برای اینکه حال و روز روحی یک بیمار رو هم بفهمم... هرگز فراموش نمی کنم روزی رو که مسموم شده بودم (غذای بوفه!) و از درد توی درمانگاه به خودم می پیچیدم و بالای سرم دو تا پرستار می گفتن و می خندیدین... گاهی باید این چیزهای کوچیک رو شخصاً تجربه کرد تا بعدا مشکل مشابهی رو سر بقیه نیاری... پزشک شدن واقعاً چه قــــــــــدر سخته!

 ******************


مدتیه خیلی از چیز ها دارن عین مگس توی ذهنم وول وول می خورن و من نمی تونم حلاجی شون کنم. همیشه می دونستم یه روزی روی این پله گیر می کنم. همیشه... جایی که محاسبات علمی هیچ نتیجه ای نداره و تو نمی تونی با دو دو تا چهار تا کردن به نتیجه ای که می خوای برسی، جایی که هر چی محاسبه می کنم یا به صفر می رسم یا به بی نهایت، جایی که حد واسطی نیست...! چه طور می شه بدون محاسبه جلو رفت؟! چه طور می شه مغزت رو بندازی دور و به دلت یاد بدی که با زبون خودش محاسبات رو انجام بده...؟! چه دنیای عجیبیه... نه؟!

****************

جهت اطلاع مهناز نیش عقرب عزیز عرض کنم که فکر نکنه دعوتش یادم رفته! ولی چون موضوعش کمی تکراری بود و تا حالا زیاد ازش نوشته بودم، تصمیم گرفتم کمی تغییرش بدم و بعد مجدداً خودشو هم دعوت کنم...! اوکی...؟! (منتظر باش!!!)

****************

 آن شرلی، دلم برات تنگگگگگ شده...! کجاییی....؟!

****************

دوستتان دارم!

هواران هوار تا!

شروع سال تحصیلی جدید مبارک

و روزه هاتون پیشاپیش مقبول درگاه حق!

این بار زودتر بر می گردم...!

حرف دارم... اگر مجالی باشد...


تراوشات ذهن یک نیمچه دکتر در تاریخ September 8, 2007 و ساعت 4:44 PM | لينك ثابت| نظرات (0)

نام:
آدرس ایمیل:
آدرس Url:
روزانه نیمچه بلاگ دفتر انشا درباره من
Designed By: Hadi Mohammadi - Temp4Blog | Powered By: Movable Type 4.2 | Hosted By: AriaInfo | RSS | Web analytics
CopyRight © 2003 - 2012 Soudeh.Ir All Rights Reserved