دور و برش دیوار بود. دیوار های بلند سنگی. آنقدر بلند که انگار یکی از قصد کشیده بودشان از زمین تا آسمان و شاید حتی کمی بیشتر، تا او همیشه آنجا بماند. بین دست هاش تا دست های دنیا به اندازه ی یک دیوار، یک دیوار بزرگ و بلند، فاصله بود. و آسمان، تنها آسمان بود که بالای قلعه ی تنهایی هاش و دنیای پشت دیوار یکی بود... و یک صدا بود، یک صدای سرشار از شادی و شوق و شیطنت که با صداهای دیگر در می آمیخت، عین باد لا به لای موهاش می پیچید و دلش را نوازش می داد، یک صدا که هر روز همراه خورشید طلایی با فریاد های شادیش، به دنیای مرده ی پشت دیوار زندگی می بخشید.
روزها، دست هاشو دور دلش حقله می کرد و کف زمین سنگلاخی قلعه اش می نشست. چشم هاش رو می بست و به صدا گوش می کرد. صدا ها فریاد زنان خوش حالی می کردند و بازی می کردند، با گنجشک ها حرف می زدند، با عطر خوش گل ها می آمیختند، برگ ها را لمس می کردند و بعد همراه یک نسیم، نسیمی که تنها پل بین دنیای دو طرف دیوار بود، خودشان را می رساندند آن طرف و می افتادند در حوض دل اون. و اون آرام آرام اشک می ریخت؛ از شادی، که حس می کرد با نسیم، آن طرف دیوار هم انگار همین جاست. و از غم، که دیواری آنجا بود و حتی دلش اگر نمی خواست بفهمد، چشم هاش طاقت دروغ گفتن نداشتند.
گه گاهی که صدا ها فریاد شادی سر می دادند، ناگهان یک جسم چند رنگ و گرد و قشنگ از دیوار قلعه می افتاد تو و صدا خاموش می شد. و او آن را بر می داشت و نگاهش می کرد و با خودش فکر می کرد که لابد دنیای پشت دیوار هم همین رنگی است و از این فکر می شکفت. و بعد با حسرت و فقط به این خاطر که طنین صدا باز هم گوش هایش را سرشار کنند، پرتابش می کرد به آن طرف دیوار ها... و صداهای شادی دوباره در ذهنش طنین افکن می شد.
شب ها که صدا می رفت، سکوت وجودش رو پر می کرد. به پشت دراز می کشید و ستاره ها رو می شمرد و زیر چلچراغ آسمان دعا می کرد که دیوار یک روز فرو بریزد و دو دنیا یکی شوند. دستش را دراز می کرد تا ماه را عین همان جسم گرد رنگی بگیرد توی دست هاش و بعد همان جا زیر مهتاب خوابش می برد و خواب اجسام گرد رنگارنگ می دید.
یک شب، یک شب عجیب، از خواب بیدار شد. اما نه به خاطر صداها. کسی داشت گریه می کرد و اشک هاش روی دنیای قلعه سرازیر شده بود. آسمان آبی اش سیاه و خاکستری شده بود. طاقت اش را نداشت. دلش را انداخت وسط و از این همه دیوار و تنهایی و بند و بی آسمانی به گریه افتاد و کسی را با تمام وجود صدا زد. صداهایی خشم ناک آسمان را پر کرد. و هر دو با هم ناله کردند تا خود صبح.
صبح که از خواب بیدار شد، عطر عجیبی در فضا بود. عطری سرمست کننده. عطر باران بود و خاک نم خورده. و خنکای یک صبح بهاری، با آواز پرنده ها که در آن غوطه می خورد. دیوارش را نگاه کرد. و فکری به سرش زد که تا آن روز در ذهنش نمی گنجید. دست هاش رو به دیوار گرفت و پایش را روی یک سنگ محکم کرد. بعد پای دیگرش را از زمین کند و آرام آرام بالا آمد. در دلش غوغایی بود. انگار کسی داشت مدام تویش بالا و پایین می پرید و نفسش را بند می آورد. به سختی حرکت می کرد. و درست در لحظه ای که فکر می کرد هرگز نخواهد رسید، دست هاش بالای دیوار را لمس کرد. نفسش را در سینه حبس کرد. چشم هاشو بست. و گوش کرد. صدای نسیم، صدای برگ ها و صدای گنجشک ها از اینجا خیلی قشنگ تر بود. اون قدر قشنگ که انگار قطره قطره زندگی رو در رگ هاش می دمید. اون قدر قشنگ که ساعت ها همان جا بالای دیوار ایستاد و فقط گوش کرد. بی آنکه بتواند چشم هایش رو باز کند.
...و بعد... آرام آرام از دیوار پایین آمد. به همان قلعه ی تنگ خودش! نفسی کشید و با هر لحظه اش ذره ذره ی دنیا را به درون خود کشید. دلش آکنده از شوق، فکر کرد که دنیای آن طرف خیلی قشنگ است! اما خواست حالا حالا کادوی به این بزرگی را در بسته نگهش دارد. شاید یک روز دیگر، و صبحی دیگر دوباره بالا می رفت. اما امروز زمانش نبود، نه نبود...
چشمهاش پر از عشق و دلش مملو از نور، روی زمین دراز کشید و منتظر ماند. صداهای شاد دوباره آمدند. وجودش باز پر شد از شادی، این بار اما انگار شادی از درونش می جوشید...
لبخند زنان چشم هایش را بست... آره...جای او همین جا بود... توی قلعه ی خودش... دلش این را می گفت....و فقط همین مهم بود...

***************************************
پ.ن: این متن مال مدتی پیشه... اما برای خودم بار معنایی گسترده ای داره... خیلی گسترده...
پ.ن۲: ۳ تصمیم مهم گرفتم.